گلستان - باب اول در سیرت پادشاهان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۲۱

سعدی
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم
ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه اصلی این حکایت و ابیات همراه آن، تبیین حکمتِ صبر در زمانِ ناتوانی و انتظار برای فرصتِ مناسب است. شاعر بر این باور است که خشمِ زودگذر و اقدامِ نسنجیده در برابرِ فردِ قدرتمند، نه تنها نتیجه‌ای ندارد، بلکه موجبِ آسیب بیشتر به خودِ فرد می‌شود.

این متن بر این نکته تأکید دارد که قدرتِ ظالم همیشگی نیست و چرخِ روزگار سرانجام گریبانِ او را خواهد گرفت. در نتیجه، خردمند کسی است که به جایِ درگیریِ بیهوده، با شکیبایی فرصتِ فروپاشیِ قدرتِ دشمن را انتظار می‌کشد تا بتواند دادِ خود را بستاند.

معنای روان

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم

داستان فردی بدسیرت و مردم‌آزار را نقل می‌کنند که سنگی به سرِ فردی پارسا زد. آن درویشِ پارسا در آن لحظه تواناییِ تلافی نداشت، پس سنگ را نزد خود نگاه داشت تا اینکه روزی پادشاه بر آن مرد خشم گرفت و او را در چاه انداخت. درویش نزد او آمد و همان سنگ را به سرش زد. آن مرد پرسید تو کیستی و چرا این سنگ را به من زدی؟ درویش گفت من همانم که در فلان روز بر سرم سنگ زدی. مرد پرسید چرا این مدت طولانی صبر کردی؟ درویش پاسخ داد که در آن زمان از قدرت و جایگاه تو می‌ترسیدم، اما اکنون که تو را در چاه گرفتار دیدم، این فرصت را برای انتقام غنیمت شمردم.

نکته ادبی: عبارت همی داشت در اینجا به معنایِ استمرار در زمان گذشته (نگه می‌داشت) است که از ویژگی‌های زبانیِ متونِ کهن فارسی به شمار می‌رود.

ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار

هرگاه دیدی که فردی ناشایست و بدکردار، بخت و اقبال با او همراه است، عاقلان توصیه می‌کنند که در برابرش تسلیم باشی و با او درنیفتی.

نکته ادبی: ناسزا در اینجا کنایه از فردِ بی‌مایه و ناشایست است و عبارت بخت یار به معنایِ روی آوردنِ اقبال است که به صورتِ تشخیص (جان‌بخشی) به بخت به کار رفته است.

چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز

چون توانایی و ابزار لازم برای مقابله با افرادِ خشن و خطرناک را نداری، بهتر آن است که با آنان وارد جنگ و جدال نشوی.

نکته ادبی: ددان جمعِ دَد به معنای جانوران وحشی است و در اینجا استعاره از افرادِ خشن و زورگوست.

هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد

هر کس بخواهد با فردی که قدرت و توانایی‌اش همچون پولاد سفت و سخت است درگیر شود، جز اینکه بازوی ضعیف خود را آزار دهد و آسیب ببیند، نتیجه‌ای نخواهد گرفت.

نکته ادبی: پولاد بازو استعاره از قدرتِ مادی یا جایگاهِ سیاسی است و مصراع دوم اشاره به عاقبتِ درگیریِ نامتوازن دارد.

باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر

صبر کن تا زمانه و گردش روزگار دست و پای او را ببندد و قدرتش را از او بگیرد، آنگاه می‌توانی به دلخواه خود انتقامت را از او بستانی.

نکته ادبی: مغز برآر کنایه از انتقامِ کامل گرفتن است؛ گویی که مغز استخوانِ دشمن را درآورند که به معنایِ سرکوبیِ تمام‌عیار است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پولاد بازو

تشبیه قدرت و صلابتِ فردِ زورگو به فلز پولاد.

استعاره ددان

استعاره از افرادِ بی‌رحم و درنده خو.

تشخیص (جان‌بخشی) دستش ببندد روزگار

دادنِ ویژگیِ انسانی (بستن دست) به مفهومِ انتزاعیِ روزگار و زمانه.

کنایه مغز برآر

کنایه از انتقامِ سخت و کامل گرفتن.