گلستان - باب اول در سیرت پادشاهان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۲۰

سعدی
غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته اند هر که خدای را عزوجل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد
آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند
سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذل جانوران خر و به اتفاق خر بار بر به که شیر مردم در
مسکین خر اگر جه بی تمیزست جون بار همی برد عزیزست
گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزار
باز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت
حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی
آورده اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت
نه هر که قوت بازوی منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
نماند ستمکار بد روزگار بماند برو لعنت پایدار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با زبانی پندآموز و حکیمانه به نقدِ ستمگری و سرانجامِ شومِ کسانی می‌پردازد که برای جلبِ رضایتِ صاحبان قدرت، حقوقِ مردم را پایمال می‌کنند. نویسنده تأکید دارد که قدرتِ ظاهری و منصب، ابزاری برای بهره‌کشی نیست و ظلمِ به خلق، در نهایت منجر به خشمِ الهی و عقوبتِ دنیوی می‌گردد. مفهومِ مرکزی، هشدار نسبت به ناپایداریِ حیاتِ ظالمان و برتریِ فضیلت و خدمت به خلق بر جایگاهِ دنیوی است.

در لایه‌های عمیق‌تر، این متن به تضاد میانِ «انسانیت» و «مقام» می‌پردازد. از نگاهِ شاعر، آدمی که به مردم آزار می‌رساند از پست‌ترین حیوانات نیز فروتر است و مالِ حرام، اگرچه در ابتدا کام‌بخش به نظر می‌رسد، اما سرانجام همچون استخوانی در گلو، عاملِ نابودیِ صاحبِ آن خواهد بود. این حکایت دعوتی است به عدل‌ورزی و شفقت، با یادآوری این حقیقت که دعای ستمدیدگان، آتشی است که دودمانِ ظالم را بر باد می‌دهد.

معنای روان

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته اند هر که خدای را عزوجل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد

شنیدم وزیرِ بی‌خبری، خانه مردم بیچاره را ویران می‌کرد تا ثروت شاه را زیاد کند. غافل از سخنِ حکیمان که گفته‌اند: هر کس با آزارِ مردم بخواهد رضایت خداوند را به دست آورد، خداوند همان مردم را بر او مسلط می‌کند تا روزگارش را سیاه کنند.

نکته ادبی: عبارت «دمار از روزگار برآوردن» کنایه از نابود کردن و به خاک سیاه نشاندن است؛ همچنین «عزوجل» صفتِ تفضیلی و جلالِ خداوند است که در متون کلاسیک برای تعظیمِ نامِ باری‌تعالی می‌آید.

آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند

آتشی که به سپند (اسفند) می‌خورد، آن‌قدر که ناله و دودِ آهِ دلِ انسانِ دردمند و ستمدیده به حالِ ظالم ضرر می‌رساند، به او آسیب نمی‌زند.

نکته ادبی: در اینجا «دودِ دل» استعاره از آهِ سرد و جانکاهِ مظلوم است که در باورهای کهن، تأثیرِ ماورایی و مخرب بر هستیِ ظالم دارد.

سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذل جانوران خر و به اتفاق خر بار بر به که شیر مردم در

می‌گویند سرآمدِ همه حیوانات شیر است و کم‌ارزش‌ترین آن‌ها خر؛ اما از نظرِ عقل و انصاف، الاغی که بار می‌کشد، از انسانی که مردم را اذیت می‌کند و گوشت‌شان را می‌خورد (حق‌شان را می‌خورد)، بهتر است.

نکته ادبی: «اذل» به معنای پست‌ترین و خوارترین است و تقابلِ «شیر» و «خر» در اینجا برای بیانِ تضادِ قدرتِ ظاهری و ارزشِ اخلاقی به کار رفته است.

مسکین خر اگر جه بی تمیزست جون بار همی برد عزیزست

آن الاغِ بیچاره اگرچه بی‌عقل و فهم است، اما چون باری بر دوش می‌کشد و به کاری می‌آید، ارزشمند است.

نکته ادبی: «بی‌تمیز» در اینجا به معنای فاقدِ درک و شعورِ انسانی است، نه به معنای مدرنِ آن (که گاهی به معنای بی‌ادب به کار می‌رود).

گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزار

حیواناتی مثل گاو و خر که باربردار هستند، از آدم‌هایی که به مردم آزار می‌رسانند، بسیار بهتر و مفیدترند.

نکته ادبی: تکرار واژه «باربردار» بر خدمت‌گذاری و سودمندیِ حیوانات در برابرِ «مردم‌آزار» که نمادِ ضرر است، تأکید دارد.

باز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت

دوباره به داستانِ همان وزیرِ بی‌خبر برگردیم؛ اخلاقِ ناپسندِ او بر پادشاه آشکار شد و پادشاه او را گرفتارِ شکنجه کرد و با انواعِ عذاب‌ها به قتل رساند.

نکته ادبی: «ذمائم» جمعِ ذمیمه به معنای صفت‌های ناپسند و زشت است. «قرائن» در اینجا به معنای شواهد و نشانه‌هایی است که حقیقت را بر پادشاه روشن کرد.

حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجویی

رضایتِ پادشاه به دست نمی‌آید، مگر اینکه تو به فکرِ آسایش و دلجویی از رعایا و بندگانِ خدا باشی.

نکته ادبی: «خاطر بندگان نجویی» کنایه از اهمیت دادن به رضایتِ مردم است. در فرهنگِ سیاسیِ قدیم، پایداریِ حکومت وابسته به رضایتِ رعیت تلقی می‌شد.

خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی

اگر می‌خواهی خداوند به تو بخشش و عنایت کند، تو نیز با بندگانِ خدا نیکی و مهربانی کن.

نکته ادبی: این بیت تلمیحی به مفهومِ «شفقتِ بر خلق» دارد که در عرفانِ اسلامی مقدمه و شرطِ رسیدن به «رحمتِ الهی» دانسته می‌شود.

آورده اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت

نقل کرده‌اند که یکی از ستمدیدگان بر بالینِ وزیر گذشت و به وضعیتِ نگون‌بخت و ذلیلِ او نگاه کرد و گفت:

نکته ادبی: «در حال تباه او تأمل کرد» یعنی به وضعیتِ نابود شده و ذلت‌بارِ او با دقت نگریست و عبرت گرفت.

نه هر که قوت بازوی منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

این‌طور نیست که هر کس زورِ بازو و قدرتِ حکومتی دارد، بتواند به ناحق و با زیاده‌خواهی، مال و داراییِ مردم را تصاحب کند و بخورد.

نکته ادبی: «گزاف» به معنای زیاده‌روی، بی‌حساب و کتاب و ظلم است. ترکیب «قوتِ بازوی منصبی» اشاره به سوءاستفاده از قدرتِ سیاسی است.

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

ممکن است انسان بتواند استخوانِ درشتی را با زور فرو ببرد، اما وقتی آن استخوان به شکم برسد، آن را پاره می‌کند (یعنی مالِ حرام عاقبت گریبانِ صاحبش را می‌گیرد).

نکته ادبی: استعاره‌ای بسیار قوی است؛ «حلق» نمادِ دریافتِ حرام و «شکم» نمادِ جایگاهِ هضم و پیامدِ آن که در نهایت منجر به دریدن و نابودیِ خودِ فرد می‌شود.

نماند ستمکار بد روزگار بماند برو لعنت پایدار

آن ستمکارِ تیره‌بخت دیگر باقی نماند، اما لعن و نفرینِ همیشگی بر او باقی ماند.

نکته ادبی: «پایدار» در اینجا صفتِ لعنت است که بر خلافِ عمرِ ظالم که کوتاه است، تا ابد باقی می‌ماند.

آرایه‌های ادبی

کنایه دمار از روزگار برآوردن

به معنای نابود کردنِ کامل و به فلاکت کشاندنِ کسی است.

استعاره دود دل

اشاره به آه و ناله ستمدیده که همچون دودی تیره و ویرانگر بر هستی ظالم می‌نشیند.

تضاد (طباق) شیر و خر

تقابل میان قدرت و شکوهِ ظاهری با خدمت‌گذاری و تواضع که نشان‌دهنده اولویتِ اخلاق بر زور است.

تمثیل شکم دریدن استخوان

توصیفی از سرانجامِ شومِ مالِ حرام که در ابتدا ساده به نظر می‌رسد اما در نهایت موجبِ دریدنِ وجودِ فرد می‌شود.