گلستان - باب اول در سیرت پادشاهان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۹

سعدی
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز که آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک امید نیست که عمر گذشته باز آید
کوس رحلت بکوفت دست اجل ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو همه تودیع یکدگر بکنید
بر من اوفتاده دشمن کام آخر ای دوستان گذر بکنید
روزگارم بشد بنادانی من نکردم شما حذر بکنید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن درونمایه‌ای فلسفی و اخلاقی دارد و به بیهودگیِ دلبستگی به دنیا در واپسین لحظات عمر می‌پردازد. پادشاهی که در بستر مرگ است، با شنیدن اخبار پیروزی‌های سیاسی و نظامی، به جای شادی، اندوهگین می‌شود؛ چرا که دریافته است این موفقیت‌ها نه برای او، که برای وارثانش سودمند است.

در ابیات پیوسته، شاعر بر حسرتِ از دست رفتن عمر و ناتوانی در بازگرداندن زمان تأکید می‌ورزد. لحنِ اثر در نهایت به یک پند اخلاقی بدل می‌شود و راوی از اطرافیان می‌خواهد تا با دیدنِ وضعیتِ او، که فرصت‌های زندگی را به غفلت گذرانده، عبرت بگیرند و پیش از آنکه مرگ فرا برسد، مسیر خود را اصلاح کنند.

معنای روان

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.

یکی از پادشاهان عرب در دوران پیری بیمار شد و از زنده ماندن ناامید گشت. ناگهان سواری از در وارد شد و مژده داد که به یمنِ اقبالِ شما، فلان قلعه را فتح کردیم، دشمنان اسیر شدند و سپاه و رعیت آن منطقه همگی مطیع فرمان شما گشتند. پادشاه آهی عمیق از سرِ حسرت کشید و گفت: این مژده برای من نیست، بلکه برای دشمنان من، یعنی وارثانِ تخت و تاجِ من است.

نکته ادبی: واژه «دولت» در متون کهن علاوه بر معنای سیاسی، به معنای «اقبال و بخت بلند» نیز به کار می‌رود.

بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز که آنچه در دلم است از درم فراز آید

افسوس که تمام عمر گران‌بهای من به این امید گذشت که آنچه در دل آرزو داشتم، سرانجام به دستم برسد.

نکته ادبی: «دریغ» در اینجا به عنوان شبه‌جمله برای بیان تأسف و افسوس به کار رفته است.

امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک امید نیست که عمر گذشته باز آید

آرزوهایم برآورده شد، اما چه فایده؟ زیرا امیدی نیست که عمر از دست‌رفته دوباره به من بازگردد.

نکته ادبی: «زانک» مخفف «زیرا که» است که در متون ادبی قدیم برای ایجاد ایجاز در کلام استفاده می‌شده است.

کوس رحلت بکوفت دست اجل ای دو چشمم وداع سر بکنید

دستِ تقدیر و مرگ، طبلِ رفتن و کوچیدن را به صدا درآورد؛ ای چشمانِ من، با این سر (که به زودی بی‌جان می‌شود) وداع کنید.

نکته ادبی: «کوس رحلت» استعاره‌ای از نشانه‌های مرگ و فرا رسیدن زمانِ وداع با دنیاست.

ای کف دست و ساعد و بازو همه تودیع یکدگر بکنید

ای دست‌ها و ساعدها و بازوهای من، همه از یکدیگر خداحافظی کنید (چون زمان جداییِ اعضای بدن در لحظه مرگ فرا رسیده است).

نکته ادبی: اشاره به گسستن پیوند اجزای بدن در هنگام مرگ دارد که شاعر آن را به تودیع و وداعِ اعضا تشبیه کرده است.

بر من اوفتاده دشمن کام آخر ای دوستان گذر بکنید

دشمن بر من چیره شده و کارم به کام اوست؛ ای دوستان، حالا که در آخرین لحظات عمر هستم، به دیدارم بیایید.

نکته ادبی: «دشمن کام» یعنی وضعیتی که برای دشمن مطلوب است و او به هدف خود رسیده است.

روزگارم بشد بنادانی من نکردم شما حذر بکنید

روزگار من به نادانی و غفلت سپری شد؛ من در زمان خود هشیار نبودم و عمر را تباه کردم، شما از این سرنوشتِ من عبرت بگیرید و برحذر باشید.

نکته ادبی: «حذر بکنید» در اینجا به معنای هشیار بودن و عبرت گرفتن از کوتاهی‌های دیگران است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کوس رحلت بکوفت دست اجل

مرگ به شخصی تشبیه شده که دستش را به نشانه رفتن بر طبل (کوس) می‌کوبد.

مجاز چشم، دست، ساعد، بازو

اشاره به اجزای بدن برای بیان کلِ وجودِ انسانی که در حال فروپاشی و مرگ است.

تضاد گشادن قلعه/پیروزی و مرگ

تضاد میان پیروزی‌های دنیوی و شکستِ نهایی انسان در برابر مرگ.