گلستان - باب اول در سیرت پادشاهان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۳

سعدی
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر
الشاة نظیفة و الفیل جیفة.
اقل جبال الارض طور و انه لاعظم عند الله قدرا و منزلا
آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نهالی باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گرد در میان خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می کند روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت
ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری
آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند
کس نیاید به زیر سایه بوم ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت از درخشان‌ترین آموزه‌های اخلاقی و تربیتی است که تقابلِ ظاهر‌بینی و حقیقت‌جویی را به تصویر می‌کشد. نویسنده در بستری داستانی، نگاهِ سطحیِ حاکم بر جامعه (که معیار ارزش را قد و قامت و زیبایی می‌داند) به چالش می‌کشد و خرد، هنر و شجاعت را به عنوان ملاک‌های راستین برتری انسانی معرفی می‌کند. فضای داستان، فضایی است که در آن شایسته‌سالاری در برابرِ حسادت و پیش‌داوری‌های خانوادگی قرار می‌گیرد.

در نهایت، حکایت نشان می‌دهد که انسانِ خردمند و توانا، با تکیه بر قابلیت‌های درونی خود، می‌تواند سدهای ناشی از تحقیر و حسادت را پشت سر بگذارد و در جایگاه شایسته خود قرار گیرد. پیام این متن، تأکید بر این حقیقت است که ارزشِ وجودی هر فرد، فراتر از ظاهرِ فیزیکی اوست و بزرگیِ حقیقی نه در تن، بلکه در اندیشه و کنشِ هوشمندانه است که در بحران‌ها عیان می‌شود.

معنای روان

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

شنیدم که فرزندِ پادشاهی بود که قد کوتاهی داشت و از نظر جسمی ضعیف به نظر می‌رسید، در حالی که برادرانش بلندقد و خوش‌سیما بودند. پدر با نفرت و تحقیر به او نگاه می‌کرد. پسر که با تیزبینی و روشن‌بینی متوجهِ نگاه پدر شده بود، گفت: پدر، انسانِ کوتاه‌قدی که دانا باشد، از انسانِ بلندقدی که نادان است، بهتر است. این‌طور نیست که هر چه قامتِ بزرگ‌تری داشته باشد، قیمت و ارزشِ بیشتری هم داشته باشد.

نکته ادبی: فراست و استبصار هر دو به معنای تیزبینی و نگاهِ نافذ است که در اینجا برای نشان دادنِ آگاهیِ پسر از نگاهِ پدر به کار رفته است.

الشاة نظیفة و الفیل جیفة.

گوسفند (با وجود کوچکی) موجودی پاکیزه است و فیل (با وجود بزرگی) مرداری است که بوی تعفن می‌دهد.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی عربی است که تضاد میان حجم ظاهری و کیفیت درونی را به شکلی نمادین بیان می‌کند.

اقل جبال الارض طور و انه لاعظم عند الله قدرا و منزلا

کوه طور، در میان کوه‌های زمین از همه کوچک‌تر است، اما در پیشگاه خداوند، از نظر ارزش و جایگاه، از همه بزرگ‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به کوه طور (محل مناجات حضرت موسی) که در ادبیات عرفانی نماد ارزش معنویِ فارغ از حجم مادی است.

آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری به ابلهی فربه

آیا شنیده‌ای که آن فردِ لاغرِ دانا، به آن شخصِ احمقِ چاق چه گفت؟

نکته ادبی: شاعر برای بیان استدلال خود از شیوه پرسش‌گری استفاده کرده تا مخاطب را به نتیجه‌گیری هدایت کند.

اسب تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویله خر به

اسب تازی (اصیل) حتی اگر لاغر باشد، باز هم از طویله‌ی پر از خر (که هرچقدر هم چاق باشند، ارزش ندارند) بهتر و برتر است.

نکته ادبی: اسب تازی نمادِ اصالت و جوهرِ ذاتی است و طویله‌ی خر کنایه از نادانی و بی ارزشی مطلق است.

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.

پدر از حرف‌های پسر خوشش آمد و خندید، درباریان نیز او را تأیید کردند، اما برادرانش از شدت حسادت بسیار ناراحت شدند.

نکته ادبی: ارکان دولت به معنای درباریان و بزرگانِ صاحبِ قدرت است.

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد

تا زمانی که انسان سخن نگفته باشد، عیب و هنرش پنهان است (و کسی نمی‌داند در ذهن او چه می‌گذرد).

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کلام در آشکار کردنِ شخصیت و خردِ آدمی.

هر پیسه گمان مبر نهالی باشد که پلنگ خفته باشد

هر آدمِ پست‌فطرتی را ساده نگیر و گمان مبر که بی‌خطر است؛ چه بسا که او مانند پلنگی باشد که در خواب است (و به محض بیداری خطرناک می‌شود).

نکته ادبی: پیسه در اینجا می‌تواند به معنای ابلق یا دارای لکه‌های رنگی باشد که در کنایه به معنایِ ظاهرِ فریبنده به کار رفته است.

شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت

شنیدم که پادشاه در آن نزدیکی، با دشمنی قدرتمند مواجه شد. وقتی لشکریانِ دو طرف مقابل هم قرار گرفتند، اولین کسی که به میدان جنگ رفت، همین پسر بود و گفت:

نکته ادبی: در قرب به معنای در نزدیکی یا در آن زمان است.

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گرد در میان خاک و خون بینی سری

من آن کسی نیستم که در روز نبرد، پشتِ خود را به دشمن نشان دهم و فرار کنم؛ من آن کسی هستم که در میانه گرد و غبار میدان جنگ، سرم را فدای هدف می‌کنم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده تغییر شخصیت از یک پسرِ طرد شده به یک قهرمانِ مبارز است.

کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می کند روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری

کسی که به میدان جنگ می‌آید، در واقع با خونِ خود بازی می‌کند (جانش را در خطر می‌اندازد)، و آن کسی که در روز میدان فرار کند، در واقع جانِ تمام لشکریان را به خطر می‌اندازد.

نکته ادبی: استدلالِ منطقیِ پسر برایِ اهمیتِ ایستادگی در برابر دشمن.

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت

این سخن را گفت و به قلبِ سپاه دشمن حمله کرد و تنی چند از جنگجویانِ بزرگِ آن‌ها را از پای درآورد. وقتی به نزدِ پدر بازگشت، زمین را به نشانه احترام بوسید و گفت:

نکته ادبی: تنی چند مردان کاری یعنی تعدادی از جنگجویانِ ورزیده و حرفه‌ای.

ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری

ای پادشاه، اگر ظاهرِ من در نظر شما ضعیف و حقیر آمد، نباید این درشتی و بزرگیِ هیکل را به معنایِ هنر و توانمندی بپندارید.

نکته ادبی: تضاد میان شخص (جسم) و هنر (توانایی) در کلامِ پسر برجسته شده است.

اسب لاغر میان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری

اسبی که میان‌تنی لاغر دارد، در روز نبرد به کار می‌آید، نه گاوِ چاقی که فقط برای خوردن و پروار شدن خوب است.

نکته ادبی: گاوِ پرواری کنایه از افرادی است که فقط ظاهر دارند اما در عمل ناکارآمد هستند.

آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.

نقل کرده‌اند که سپاه دشمن بسیار زیاد بود و سربازانِ ما کم بودند، به طوری که می‌خواستند فرار کنند. پسر فریاد زد و گفت: ای مردان، یا مردانه بجنگید یا لباسِ زنان بپوشید. با گفتنِ این حرف، ترسِ سواران ریخت و شجاع شدند و یک‌باره حمله کردند. شنیدم که همان روز بر دشمن پیروز شدند. پادشاه سر و چشمانِ او را بوسید و در آغوش گرفت و هر روز بیشتر به او توجه کرد تا اینکه او را ولیعهدِ خود کرد.

نکته ادبی: تهور به معنای دلیری و بی‌پروایی است که اینجا نشان‌دهنده اثرِ کلام بر اراده جمعی است.

برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند

برادرانش به او حسادت کردند و در غذایش زهر ریختند. خواهرش از غرفه (بالاخانه) این ماجرا را دید و دریچه را بست (تا خبر دهد). پسر متوجه شد و دست از غذا کشید و گفت: محال است که هنرمندان بمیرند و آدم‌های بی‌هنر جای آن‌ها را بگیرند.

نکته ادبی: محال است یعنی امکان ندارد و این نشان‌دهنده اعتماد به نفس و آگاهیِ پسر از جایگاهِ الهیِ خود است.

کس نیاید به زیر سایه بوم ور همای از جهان شود معدوم

هیچ‌کس زیر سایه جغد نمی‌رود، حتی اگر پرنده همای (که نماد خوش‌بختی است) در جهان نایاب شود.

نکته ادبی: بوم (جغد) نماد شومی و همای نماد بزرگی و سعادت است.

پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

پدر را از این ماجرا باخبر کردند. او برادرانِ پسر را خواست و به اندازه کافی تنبیهشان کرد. سپس هر کدام را به منطقه‌ای فرستاد تا فتنه‌ها فروکش کرد و نزاع پایان یافت؛ چرا که گفته‌اند: ده درویش در یک گلیم (فرش کوچک) می‌خوابند، اما دو پادشاه در یک کشور نمی‌گنجند.

نکته ادبی: گوشمالی به واجب به معنای تنبیه مناسب و درخور است. جمله آخر معروف‌ترین ضرب‌المثلِ سیاسیِ زبان فارسی درباره قدرت است.

نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر

اگر مردِ خدا، نیمی از نانش را بخورد، نیمِ دیگرش را به درویشان و نیازمندان می‌بخشد.

نکته ادبی: تضاد میان منشِ درویشی (قناعت و بخشش) و منشِ سلطانی (توسع‌طلبی).

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر

اما پادشاهِ دنیاطلب، اگر یک کشور را هم بگیرد، باز هم به فکرِ تصرفِ کشوری دیگر است.

نکته ادبی: در بندِ اقلیمی دگر یعنی اسیرِ حرص و طمع برای به دست آوردنِ مناطق بیشتر است.

آرایه‌های ادبی

ضرب‌المثل ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

یک کلامِ حکمت‌آمیزِ مشهور که به تضادِ منافعِ قدرت و سازگاریِ ساده‌زیستان اشاره دارد.

تضاد (طباق) کوتاه و بلند

تقابل میان صفاتِ ظاهری برای نشان دادنِ تفاوتِ ارزشِ ذاتی افراد.

تمثیل اسب تازی و گاو پرواری

استفاده از ویژگی‌های حیوانات برای نقدِ ظاهرگرایی؛ اسب لاغر نمادِ تخصص و گاو چاق نمادِ بی‌هنری.

کنایه جامه زنان بپوشید

کنایه از ترسویی و فرار از مسئولیتِ دفاع از سرزمین.

نماد همای و بوم

همای نمادِ شایستگی و سعادت، و بوم (جغد) نمادِ جهل و پلیدی است.