بوستان - باب پنجم در رضا

سعدی

حکایت

سعدی
شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
به بدبختی و نیکبختی قلم برفته ست و ما همچنان در شکم
نه روزی به سرپنجگی می خورند که سر پنجگان تنگ روزی ترند
بسا چاره دانا بسختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد