دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۲

مولوی
گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی
از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که از صبر ندارم رنگی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در ستایش مقام بلند محبوب و بیان شدت اشتیاق عاشق سروده شده‌اند. در نگاه شاعر، بزرگی و کرامتِ دوست چنان است که تمام مظاهر ثروت و قدرتِ دنیوی و حتی نظم کیهانی، در برابر او ناچیز و بی‌مقدار می‌نماید.

از سویی دیگر، فضای احساسی حاکم بر ابیات، نشان‌دهنده‌ی بی‌قراریِ جان‌سوزِ عاشق است که با وجود برخورداری از فیضِ حضور یا دولتِ عشق، از فقدانِ صبر در برابر دوری یا اشتیاق رنج می‌برد و این ناتوانی در شکیبایی را نوعی فقرِ درونی تلقی می‌کند.

معنای روان

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی

در برابر دریای وجود و کرامتِ آن محبوب، جواهر گران‌بها چیزی بیش از یک سنگ معمولی نیست و چرخِ گردون نیز در برابر عظمت و جایگاهِ او، مقامی جز نگهبانی ساده در آستانه‌ی درگاهش ندارد.

نکته ادبی: سرهنگی در اینجا به معنای مقام نگهبانی و پاسبانی است. استفاده از استفهام انکاری برای تحقیرِ غیر در برابرِ محبوب.

از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که از صبر ندارم رنگی

به واسطه‌ی سعادت و برکتِ وجودِ دوست، هیچ کاستی و کمبودی در زندگی‌ام حس نمی‌کنم؛ تنها چیزی که ندارم، شکیبایی است که گویی اصلاً نشانی از صبر در من باقی نمانده است.

نکته ادبی: دولت در متون کلاسیک به معنای سعادت و اقبال است. رنگی نداشتن کنایه‌ای است از بی‌بهره بودن و تهی بودن از یک صفت.

آرایه‌های ادبی

استعاره بحر

اشاره به وجود بیکران و گنجینه‌ی کمالاتِ محبوب.

اغراق کل بیت اول

کوچک شمردنِ جواهرات و آسمان در برابر عظمتِ معشوق.

کنایه رنگی ندارم

به معنای بی‌بهره بودن از صبر و شکیبایی.

استفهام انکاری گوهر چه بود... گردون چه بود

پرسش‌هایی که پاسخشان منفی است و برای تأکید بر بی‌مقدار بودنِ ماسوی‌الله در برابر معشوق به کار رفته است.