دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۲

مولوی
گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی
گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی پیوندی عمیق و وجودی میان عاشق و معشوق است. شاعر بر این باور است که ایستادن در آستانِ معشوق، حتی با وجودِ طرد شدن و رنج، تنها دلیلِ حضور و هستیِ اوست.

درونمایه اصلی، تسلیمِ عاشق در برابرِ تقدیرِ عشق است؛ او استدلال می‌کند که اگر رنجِ دوری و اشتیاقِ دیدار نبود، اصلاً هویتی برای او باقی نمی‌ماند و وجودش به نیستی می‌گرایید.

معنای روان

گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی

اگر من عاشقِ دل‌سوخته و آشفته‌ی چهره‌ی تو نبودم، هرگز این‌چنین طولانی و صبورانه در برابرِ خانه‌ات به انتظار نمی‌ایستادم.

نکته ادبی: واژگانِ «نیستمی» و «نه ایستمی» فرم‌های کهنِ فعلی در ساختارِ شرطیِ ماضی هستند که در ادبیاتِ کلاسیک برای بیانِ حالتی غیرواقعی یا آرزومندانه به کار می‌رفته‌اند.

گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی

تو به من گفتی که بر درِ خانه‌ام نایست و از اینجا برو؛ اما ای دوست، بدان که اگر در این مکان (آستانِ تو) نایستاده بودم، من اصلاً وجود نداشتم.

نکته ادبی: «مایست» فعلِ امرِ نهی از مصدرِ ایستادن است. در این بیت، «نیستمی» در مصراعِ دوم به معنایِ عدمِ هستی و نابودی است که تأکیدی بر وابستگیِ وجودِ عاشق به معشوق دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) ایستادن و نبودن (نیستمی)

شاعر با تقابلِ میانِ ایستادن (حضور) و نبودن (عدم)، نشان می‌دهد که هستیِ او در گروِ همین حضورِ پررنج در کنارِ معشوق است.

کنایه بر در ایستادن

کنایه از تضرع، طلبِ توجه و نیازِ عمیقِ روحی به درگاهِ معشوق است.

مراعات نظیر (تناسب) در، سرای، ایستادن

این واژگان با ایجادِ فضایِ معناییِ واحد، تصویرِ ملموس‌تری از جایگاهِ عاشق نزدِ معشوق می‌سازند.