دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹

مولوی
غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری
گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

فضای کلی این اشعار بر محوریتِ شکوهِ عاشقانه، تردید در وصال و اضطرابِ فقدانِ معشوق می‌چرخد. شاعر در این قطعات، تصویری از رابطه دو سویه ترسیم می‌کند که در آن، مرز میانِ «داشتنِ» معشوق و «نیازِ» معشوق به عاشق، چنان باریک و شکننده است که جایگاهِ عاشق را به مثابهِ چراغی در معرضِ زوال قرار می‌دهد.

مفهوم بنیادین در این ابیات، واکاویِ درونیاتِ عاشق است که میانِ آغوشِ گرمِ وعده‌ها و سرمایِ تردیدِ حضور، سرگردان مانده و از اینکه مبادا ابزارِ گذرانِ ایامِ معشوق باشد، بیمناک است.

معنای روان

غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری

همه دردهای مرا نزدِ خود نگاه می‌داری و در اندوهِ خویش نیز مرا همچون همدمی نزدیکِ خود جای می‌دهی.

نکته ادبی: واژه «بناغم» در اینجا به نظر می‌رسد صورتی شاعرانه یا تغییری خلاقانه از «بناگوش» (به معنی کنارِ گوش یا مجاورت) باشد که دلالت بر نزدیکیِ عمیق و محرمِ اسرار بودن دارد.

گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری

به من می‌گویی که من از آنِ تو هستم، پس این غمِ بی‌پایانِ تو از چیست؟ بیم آن دارم که در حقیقت حضورِ قلبی نداشته باشی و تنها مرا همچون چراغی برای روشناییِ خویش نگاه داشته باشی.

نکته ادبی: «چراغم داری» کنایه‌ای دوگانه است؛ هم به معنای «مرا روشناییِ خود کرده‌ای» و هم «مرا همچون کالایی برای روشنایی در اختیار داری» که در اینجا نشان‌دهنده ترسِ عاشق از ابزاری شدن است.

آرایه‌های ادبی

ایهام بناغم

اشاره به واژه «بناگوش» که بر نزدیکیِ عاشق و معشوق دلالت دارد و با «غم» نیز پیوندِ لفظی یافته است.

نماد چراغ

نمادِ عاشق که در عینِ روشنایی بخشیدن به زندگیِ معشوق، در معرضِ سوختن و فنا شدن قرار دارد.

تضاد تراام و چرا غم داری

تقابلِ میانِ ادعای تملک (من از آنِ تو هستم) و وجودِ اندوه که نشان‌دهنده عدمِ صداقت یا بلاتکلیفیِ رابطه است.