دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷

مولوی
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی
خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بر غنیمت شمردن فرصت‌ها و روی‌گردانی از دلبستگی‌های دنیوی برای رسیدن به معشوق ازلی تأکید دارد. شاعر در فضایی عرفانی و خلوت‌گزیده، مخاطب را فرا می‌خواند تا در سکوت شب که دیگران در غفلت به سر می‌برند، به جستجوی حقیقت بپردازد.

پیام اصلی این است که بدون اتصال به اصلِ وجود یا همان یارِ برتر، تمام دستاوردهای بشری پوچ و بی‌ارزش است و تنها راه رهایی، غرق شدن در شورِ درونی و آگاهی از حقیقتِ خود است.

معنای روان

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی

شب به پایان رسید و هنوز دلت از لذت‌های دنیوی سیر نشده است؛ بدان که اگر دستت به دامن آن ماه تابان (محبوب) نرسد، تمام آنچه اندوخته‌ای، هیچ و پوچ است.

نکته ادبی: تعبیر مه در ادبیات عرفانی استعاره از معشوق یا حقیقتِ هستی است و شب نماد عمر و فرصت‌های گذران است.

خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی

همه همنشینان و رقیبان در خوابِ غفلت فرو رفته‌اند و تنها چاره تو این است که در مستی عشق الهی (می لعل) غرق شوی و به سیر درونی و واکاوی باطن خویش بپردازی.

نکته ادبی: عبارت در سر خود پیچی کنایه از اندیشیدن به خویشتن و سیر و سلوکِ انفسی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مه

استعاره از محبوبِ والامقام یا نور حقیقت.

استعاره می لعل

نمادِ عشق و معرفتِ خالص و روح‌افزا که سالک را از خود بی‌خود می‌کند.

کنایه در سر خود پیچی

اشاره به تأمل در خویشتن و جستجوی حقیقت در باطن.