دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۹

مولوی
در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی
در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس بازپسین یار شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه نشان‌دهنده نهایتِ مهرورزی و دلسوزیِ عاشق است که می‌کوشد محبوب را از هرگونه گزند و آسیبِ احتمالی در امان نگه دارد. عاشق با تفکری عمیق، دل و دیده را برای جای دادنِ محبوب، مکان‌هایی آسیب‌پذیر یا متغیر می‌داند و به دنبال مأمنی ایمن‌تر است.

انتخابِ «جان» به عنوان مأمنِ نهایی، نشان از پیوندی ناگسستنی دارد. عاشق در این کلام، محبوب را به ژرفای وجود خویش می‌برد تا هم از چشم بد و رنج‌های دل دور بماند و هم تا آخرین لحظه حیات، همراه و هم‌نفس او باقی بماند.

معنای روان

در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی

تو را در دلم جای نمی‌دهم تا مبادا آزرده و مجروح شوی و در چشمانم نیز قرارت نمی‌دهم که مبادا باعث آزار و یا مانع دیدن گردی.

نکته ادبی: واژه «افگار» در متون کهن به معنای مجروح و رنجور است و «خار در دیده بودن» کنایه از مایه رنج و آزار شدن است.

در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس بازپسین یار شوی

در عوض، تو را در عمق جان و روح خویش جای می‌دهم، نه در دل و دیده، تا این همراهی تا آخرین نفس زندگی‌ام ادامه یابد.

نکته ادبی: «نفس بازپسین» ترکیب ادبی زیبایی برای اشاره به لحظه احتضار و آخرین دم زندگی است.

آرایه‌های ادبی

کنایه خار در دیده

اشاره به چیزی که موجب رنج، ناراحتی یا مانع دیدن باشد.

مراعات نظیر دل، دیده، جان

ارتباط میان اعضای بدن که برای جای‌گذاریِ مفهومِ حضورِ محبوب استفاده شده است.

اغراق در جان کنمت جای

بزرگ‌نمایی در میزانِ شدتِ علاقه و حفاظت از محبوب فراتر از حدود مادی.