دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۸

مولوی
در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری
بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر خجلم بگذاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده هراس عمیق عاشق از هجران و بی‌وفایی یار است. شاعر که تمام اعتبار و هستی خود را در گروِ پیوند با محبوب نهاده و عشق خود را در میان دوست و دشمن فریاد زده است، اکنون از تصورِ اینکه مبادا محبوب او را به حال خود رها کند و این همه ادعا را با بی‌پاسخ گذاشتن، به رسوایی و شرم بدل سازد، سخت در اضطراب است.

فضا، فضایِ سوزناک و ملتمسانه است که در آن غرور عاشق در برابر تهدیدِ تنهایی و بدنامی، فرو می‌ریزد و استیصال او را در پیشگاه معشوق نمایان می‌سازد.

معنای روان

در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری

هرگز این اندیشه به خاطرم خطور نمی‌کرد که روزی مرا از دلِ خود برانی و رهایم کنی، یا اینکه با بی‌توجهی، چهره‌ی درخشانت را که در قلب من جایگاه ویژه‌ای دارد، در غبارِ غم و خواری و درماندگی فرو ببری.

نکته ادبی: «گِل» در اینجا ایهام دارد؛ نخست به معنایِ گل و لای و نمادِ خاکساری و ذلت، و دیگر به معنایِ گل‌رخ بودنِ محبوب که بر زمین افتاده است. فعل «بگذاری» در مصراع اول به معنی ترک کردن و در مصراع دوم به معنیِ بر زمین نهادن است.

بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر خجلم بگذاری

من در برابر همه‌ی مردم، چه دوست و چه دشمن، از وفاداری و عشقِ تو بسیار سخن گفتم و به آن بالیدم؛ حال اگر با بی‌وفایی مرا رها کنی و این ادعای مرا نزد همگان بی‌اعتبار سازی، وای بر احوالِ من که دچار چه شرم و سرافکندگیِ بزرگی خواهم شد.

نکته ادبی: «لاف زدن» در اینجا نه به معنایِ سخنِ کذب و گزاف، بلکه به معنایِ اعلانِ عمومی و باافتخارِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

ایهام گل

اشاره همزمان به گل و لای (نمادِ خواری و دوری از اصل) و گل (نمادِ زیبایی محبوب).

تضاد دشمن و دوست

قرار گرفتن دو مفهومِ متضاد در کنار هم برای نشان دادنِ شمولِ همه افراد در جریانِ ادعای عاشق.

کنایه لاف زدن

کنایه از سخن گفتن با افتخار و ابرازِ علنیِ عشق.