دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۷

مولوی
در دست اجل چو درنهم من پائی در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی در هر دو جهان نیست چنین شیدائی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و هیجان وصف‌ناپذیر شاعر در مواجهه با مرگ و نیستی است. شاعر با جسارت تمام ادعا می‌کند که حتی پس از پایان زندگی و گام نهادن در وادی فنا، روح سرکش و شیدای او چنان غوغایی برپا می‌کند که نیستی نیز در برابر این همه شور و اشتیاق بهت‌زده خواهد شد.

در این تصویرسازی، مرگ نه یک نقطه پایان، بلکه آغازی برای نمایشِ جنون و عاشقیِ بی‌حدِ اوست؛ گویی هویتِ پرسوز و گدازِ شاعر با قوانینِ حاکم بر جهانِ هستی و نیستی متفاوت است و هیچ‌گاه در چارچوب‌های متعارف قرار نمی‌گیرد.

معنای روان

در دست اجل چو درنهم من پائی در کتم عدم در افکنم غوغائی

هنگامی که در آستانه مرگ قدم می‌گذارم و خود را به دست تقدیر می‌سپارم، در جهان نیستی و فراموشی چنان شور و هیاهویی به پا خواهم کرد که بی‌سابقه باشد.

نکته ادبی: دست اجل استعاره از فرارسیدن مرگ و کتم عدم اشاره به عالمِ پنهان و نیستی است که با ترکیبِ در افکندن غوغا بر شکوهِ این حرکت می‌افزاید.

حیران گردد عدم که هرگز جائی در هر دو جهان نیست چنین شیدائی

وادی نیستی از این همه خروش و شیدایی حیرت‌زده خواهد شد، چرا که در هیچ‌کدام از دو جهان (دنیا و آخرت) کسی با این حد از جنون و عاشقی یافت نشده است.

نکته ادبی: شیدایی به معنای جنون و عشق مفرط است که در اینجا برای نشان دادنِ تفاوتِ ماهویِ شاعر با سایر موجودات به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) دست اجل و حیران شدنِ عدم

مرگ به موجودی دارای دست تشبیه شده و نیستی به موجودی دارای ادراک که قدرتِ حیرت دارد.

اغراق نیست چنین شیدایی در هر دو جهان

ادعایِ یگانه بودنِ جنونِ شاعر در کل هستی، اغراقی هنری برای نشان دادنِ شدتِ شورِ درونی اوست.