دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۵

مولوی
در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی
آنجا که نمی دانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا کیمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی عارفانه و پرشور، حضورِ محبوب را تنها دلیلِ وجود و ادراکِ خویش می‌داند. او معتقد است که تمامیِ توانایی‌های حسی و فکری‌اش، همچون بینایی و شیدایی، همگی مرهونِ جلوه‌گری و جایگاهِ ویژهٔ معشوق در درونِ جان و دیدهٔ اوست.

مضمونِ مرکزیِ این سخن، نفیِ هستیِ مستقلِ عاشق و اثباتِ ضرورتِ عشق برای بقا و رسیدن به مقاماتِ والایِ ناشناخته است. در واقع، شاعر به این باور رسیده که بدونِ هدایت و حضورِ عشق، نه تنها ادراکِ ظاهری، بلکه حضور در ساحتِ معنا نیز برای او غیرممکن است.

معنای روان

در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی

تو در چشمان من جای داری وگرنه من چگونه می‌توانستم ببینم؟ تو در اندیشه و مغز من حضور داری وگرنه من چگونه می‌توانستم از شدتِ عشقِ تو مجنون و شیدا باشم؟

نکته ادبی: واژه کیمی در این بیت مخفف یا صورتی از چه‌ام یا چگونه‌ام است که در متون کهن برای بیانِ حیرت و نفیِ فاعلیتِ عاشق به کار می‌رود.

آنجا که نمی دانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا کیمی

در آن جایگاهی که برای من ناشناخته است و نمی‌دانم کجاست، اگر عشقِ تو نبود، من چگونه می‌توانستم آنجا باشم؟ در واقع، عشقِ تو تنها وسیله و راهنمای من برای حضور در آن عالمِ متعالی است.

نکته ادبی: آرایه تکرار در واژه آنجا بر بُعدِ مکانیِ ناشناخته و تعالیِ مقامِ معشوق دلالت دارد که با عقلِ عادی قابل درک نیست.

آرایه‌های ادبی

کنایه در چشم منی

کنایه از اینکه محبوب، مایه و دلیلِ اصلیِ بینایی و درکِ حقایق برای عاشق است.

پرسش انکاری کیمی

استفاده از پرسش برای تأکید بر این نکته که بدونِ حضورِ معشوق، وجودِ عاشق، بی‌معنا و محال است.

تضاد بینا و شیدا

تقابلِ میانِ عقل و ادراک با جنونِ عاشقانه که هر دو به حضورِ محبوب وابسته هستند.