دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۵

مولوی
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی
این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق می طلبی و مانده در آب و گلی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر ضرورتِ ایثار و گذشتن از جان و تعلقاتِ دنیوی در راهِ حقیقت تأکید دارند. شاعر با لحنی صریح و قاطع، سالک را مخاطب قرار می‌دهد که اگر طالبِ کوی دوست و رسیدن به حقیقتِ مطلق است، باید از تمامِ دلبستگی‌های مادی دست بشوید و با دلی فراخ به این مسیر گام بگذارد.

در این نگرش، طلبِ حق با ماندن در قیدِ تن و دنیا ناسازگار است. سالکی که در بندِ «آب و گِلی»، یعنی همان جسم و مادیات است، نمی‌تواند به ملکِ وسیعِ معنا دست یابد و این سخن هشداری است برای آنان که در ادعایِ خویش صادق نیستند و هم‌زمان هم‌سفرِ دنیا و هم‌سفرِ راهِ دین شده‌اند.

معنای روان

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی

اگر تو انسانِ آزاده و صاحب‌دلی هستی، باید در راهِ ما از جانِ خویش بگذری و فداکاری کنی؛ اما اگر چنین توانی در خود نمی‌بینی، راهت را بگیر و برو که ما تو را از همراهی معاف می‌داریم و تو در کار خویش آزادی.

نکته ادبی: «مردِ دلی» کنایه از سالکِ راستین و با همت است و «بحلی» در اینجا به معنای حلال و آزاد بودن از مسئولیتِ همراهی است.

این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق می طلبی و مانده در آب و گلی

هیچ‌کس با داشتنِ قلبی تنگ و ترسان و دلبسته به دنیای مادی، به پادشاهیِ عالمِ معنا دست نیافت؛ تو مدعیِ طلبِ حقیقت هستی، اما هنوز در دامِ عالمِ مادی و جسمانی گرفتار مانده‌ای.

نکته ادبی: «آب و گِل» استعاره‌ای درخشان از عالمِ ماده و جسمِ انسان است که مانعِ پروازِ روح به سوی حق می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب و گِل

اشاره به عالمِ مادی و تنِ خاکی که مانعِ عروجِ روح و پرواز به سوی حقیقت است.

تضاد و نقیض‌گویی حق می‌طلبی و مانده در آب و گِلی

تقابل میانِ ادعای معنوی و عملِ مادی که در تضاد با یکدیگرند و نشان‌دهنده‌ی ادعایِ پوچِ فرد است.

کنایه سرِ خویش گیر

کنایه از ترک کردن و دنبالِ کارِ خود رفتن و بی‌خیال شدن است.