دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۸

مولوی
خوش خوش صنما تازه رخان آمده ای خندان بدو لب لعل گزان آمده ای
آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان آمده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری از دیدار دوباره و پرشور عاشق و معشوق را ترسیم می‌کنند. شاعر با زبانی سرشار از تحسین و شیفتگی، بازگشت معشوق را ستایش کرده و همزمان با لحنی طنازانه، شکایتی دلبرانه از نفوذ و تسلط معشوق بر وجود خود دارد.

مضمون اصلی، اوج‌گیریِ جذبه و کششِ معشوق است؛ به گونه‌ای که پس از ربودن دل، اکنون تمام هستی و جانِ عاشق را هدف قرار داده است. فضا، فضایی سرشار از نشاط، زیبایی و غلبه‌ی کاملِ معشوق بر تمامی ساحات وجودیِ عاشق است.

معنای روان

خوش خوش صنما تازه رخان آمده ای خندان بدو لب لعل گزان آمده ای

ای معشوق زیبا، تو بسیار دل‌انگیز و با چهره‌ای شاداب و تازه به نزد من آمده‌ای؛ در حالی که می‌خندی و با دندان گزیدنِ لب‌های یاقوتی‌رنگ خود، ناز و کرشمه می‌کنی.

نکته ادبی: «صنما» در ادبیات عرفانی به معنای معشوقِ بسیار زیبا است. «تازه رخان» کنایه از جوانی، شادابی و طراوت چهره است و «لب لعل» تشبیهی برای لب‌های سرخ و گران‌بهاست.

آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان آمده ای

آیا برای تو کافی نبود که آن روزِ گذشته، دلم را از سینه‌ام ربودی؟ امروز دوباره بازگشته‌ای که تمام جان و هستی مرا نیز بستانی.

نکته ادبی: در اینجا تقابل میان «دل» و «جان» برای نشان دادن شدتِ نفوذِ معشوق به کار رفته است؛ به این معنا که تنها ربودنِ دل کافی نبوده و اکنونِ وجودِ عاشق در معرض فنا قرار گرفته است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه لب لعل

تشبیه لب‌های سرخ و زیبا به سنگ قیمتیِ لعل برای بیان سرخی و ارزشمندی آن.

کنایه از سینه بردی

کنایه از عاشق کردن و تسخیر عواطفِ فرد.

استعاره صنما

استعاره از معشوقی که به دلیل زیباییِ خیره‌کننده، چون بتی مورد ستایش و توجه عاشق است.

تضاد و تناسب دل و جان

رعایت تناسب میان دل و جان به عنوان دو رکن اصلی وجود انسان که با هدفِ تسخیر کاملِ عاشق توسط معشوق به کار رفته است.