دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۰

مولوی
ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی
یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن چو سر بگشادی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر حکایتِ اشتیاق جان تشنه‌ای است که پس از چشیدن جرعه‌ای از حقیقت و معنویت، در طلبِ وصال و کمالِ مطلق است. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال شکوه‌آمیز، از ساقی که نمادِ فیضِ الهی و جلوه معشوق است، می‌خواهد که یا او را به حال خود رها کند و یا با سرکشیدنِ پیمانه‌ای دیگر از شرابِ معرفت، او را به سرمنزلِ مقصود و مقامِ فنای در حق برساند.

فضا، فضای عرفانی و پرشور است که در آن، نیمه‌کاره ماندنِ سلوک و چشیدنِ اندکی از لذتِ معنوی، نه تنها آرام‌بخش نبوده، بلکه آتشِ بی‌تابیِ سالک را شعله‌ورتر کرده و او را به طلبِ کمالِ مستی و ویرانیِ خویش واداشته است.

معنای روان

ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی

ای ساقی، از همان شرابِ معنوی و معرفتی که در آغاز به من بخشیدی، اکنون یکی دو پیمانه دیگر نیز بنوشان و شادیِ درونی‌ام را به کمال برسان.

نکته ادبی: رطل پیمانه‌ای بزرگ برای نوشیدن بوده که در ادبیات عرفانی نمادِ حدِ کافی از جذبه و لطفِ الهی است.

یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن چو سر بگشادی

اگر بنا نبود مرا غرق در مستی کنی، پس چرا در آغاز اندکی از لذتِ آن را به من چشاندی؟ اکنون که درِ این راز را گشوده‌ای، دیگر مرا به نیمه‌مستی رها نکن و با جامِ وصل، هستیِ مجازی‌ام را در خود فانی و نابود کن.

نکته ادبی: سرگشادی کنایه از باز کردنِ درِ میخانه و آشکار کردنِ رازِ هستی است و خراب در اینجا به معنای فانی شدن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده

نمادی از عشقِ الهی و معرفتِ حضوری است که جانِ عارف را از خود بیخود می‌کند.

کنایه سر بگشادی

کنایه از آغاز کردنِ مسیرِ سلوک و پرده‌برداری از اسرارِ الهی برای سالک.

تضاد چاشنی - مست و خراب

تقابلِ میانِ اندک‌چشیدنِ معرفت و غرق‌شدن در دریایِ عشق، که گویایِ شدتِ عطشِ سالک است.