دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۹

مولوی
ای روی ترا پیشه جهان آرائی وی زلف ترا قاعده عنبر سائی
آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید کش می گزی و می کنی و می خایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات سرشار از تحسین و ستایش زیبایی خیره‌کننده معشوق است. شاعر با استفاده از تصاویر شاعرانه، صورت معشوق را مایه زیبایی و آبادانی عالم و زلف او را مایه جادو و خوش‌بویی می‌داند.

در این پاره‌ها، شاعر در پی توصیف حالاتی است که معشوق با زلف خود دارد و این بازیگوشی‌های معشوق با گیسوانش را به نوعی سحر و افسون تشبیه می‌کند که در نهایت موجب اسارت و شیفتگی عاشق می‌شود.

معنای روان

ای روی ترا پیشه جهان آرائی وی زلف ترا قاعده عنبر سائی

ای معشوقی که کار و حرفه چهره‌ات، آراستن و زیبا کردن جهان است و ای کسی که رسم و عادت گیسوانت، پراکندن بوی خوشِ عنبر در فضا است.

نکته ادبی: پیشه به معنای کار و شغل و قاعده به معنای رسم و عادت به کار رفته است. عنبرسائی استعاره‌ای است از عطر افشانی گیسوان که در متون کلاسیک رایج است.

آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید کش می گزی و می کنی و می خایی

آن گیسوانِ بلند و پیچ‌درپیچِ تو که همچون جادو افسون‌گر است، سزاوار همان حالتی است که تو آن را به دندان می‌گیری، تاب می‌دهی و می‌جوی.

نکته ادبی: سلسله نماد زلفی است که عاشق را به بند می‌کشد و خاییدن در اینجا به معنای جویدن است که نشان از بازیگوشی و دلبری معشوق دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلسله

تشبیه گیسوانِ بلند و پیچ‌درپیچ به زنجیر یا سلسله‌ای که عاشق را اسیر می‌کند.

کنایه جهان‌آرائی

کنایه از زیبایی بی‌نظیری که موجب رونق و جلوه جهان می‌شود.

تضاد و تناسب سحر و سلسله

مراعات نظیری میان جادو و زلف که پیوند منطقی میان افسون‌گری زلف و اسارت عاشق ایجاد می‌کند.