دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۸

مولوی
ای دیده تو از گریه زبون می نشوی ای دل تو این واقعه خون می نشوی
ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه خوشدلی برون می نشوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده لحظات جانکاه و اندوهباری است که شاعر در آن با اعضای وجود خویش به گفت‌وگو نشسته است. فضای حاکم بر شعر، آمیخته به حس ناامیدی، رنجی عمیق و اشتیاق پنهان جان برای رهایی از بند جسم است.

شاعر در این کلمات، دیدگانِ فرسوده از گریه و دلِ داغ‌دیده از حوادث روزگار را خطاب قرار داده و سرانجام از جانِ خویش می‌پرسد که چگونه در این لحظات سختِ رسیدنِ مرگ، این‌چنین مشتاقانه و گویی با خوشحالی، قصد ترک کالبد تن را دارد.

معنای روان

ای دیده تو از گریه زبون می نشوی ای دل تو این واقعه خون می نشوی

ای چشم من، تو از شدتِ گریستنِ بسیار، ناتوان و فرسوده شده‌ای و ای دل من، تو از این واقعه‌ی جان‌سوز، غرق در خون شده‌ای.

نکته ادبی: زبون در اینجا به معنای درمانده و ناتوان است و واقعه استعاره‌ای از مصیبت و رنج سنگین است.

ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه خوشدلی برون می نشوی

ای جان من، اکنون که به لحظه‌ی مرگ رسیده‌ای و تا لب‌های من بالا آمده‌ای، حیرانم که چرا این‌گونه با خوش‌دلی و شتاب، از قفسِ تنِ من خارج می‌شوی؟

نکته ادبی: جان به لب رسیدن کنایه‌ای کهن از نزدیک شدن به مرگ است و قالب در اینجا استعاره‌ای برای جسم و بدن انسان به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص ای دیده... ای دل... ای جان

شاعر با نسبت دادنِ قابلیتِ شنیدن و پاسخ‌گویی به اجزای بدن، آن‌ها را جاندار و صاحبِ شعور فرض کرده است.

کنایه جان به لب آمدن

این عبارت کنایه‌ای مشهور است که به معنای رسیدنِ زمانِ مرگ و لحظاتِ پایانیِ عمر است.

استعاره قالب

در اینجا بدن و جسمِ انسان به قالبی تشبیه شده است که جان را در خود محصور کرده است.