دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۲

مولوی
ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی
شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر مفهوم فنا و بیقراری در برابر جلوه جمال حق یا معشوق حقیقی تأکید دارند. شاعر به دل سفارش می‌کند که در مواجهه با پرتو عنایت معشوق، باید از خود بگذرد و به جای شکوه و ناله، تسلیم محض باشد.

فضای حاکم بر این سخن، فضایی است عاشقانه و عارفانه که در آن، شکوهِ حضورِ معشوق، وجودِ ناچیزِ عاشق را به سایه‌ای بی‌رمق بدل می‌کند؛ چرا که در برابرِ درخششِ خورشیدِ حقیقت، شمعِ وجودِ آدمی باید خاموش شود و این نه یک اجبار، بلکه لازمه‌ی عاشقی است.

معنای روان

ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی

ای دل، اکنون که پرتوِ وصلت را دیدی و طعمِ وصال را چشیدی، دیگر به ناله و گلایه مشغول مباش؛ بلکه در راهِ این عشقِ پُرشور و غمِ شیرینش، جان بباز و خود را فدا کن.

نکته ادبی: واژه حالی در مصرع نخست به معنای هم‌اکنون و بی‌درنگ است که بر ضرورتِ اقدامِ عاشق تأکید دارد.

شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی

رسمی مرسوم و قانونی طبیعی است که هرگاه خورشیدِ حقیقت چهره نمایان سازد، شمع (نمادِ وجودِ کم‌فروغِ عاشق) اگر خود را از خجالتِ آن نور خاموش نکند، لاجرم باید آن را از میان برداشت.

نکته ادبی: واژه شرط در اینجا به معنای رسم، آیین و قاعده‌ی عاشقی به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

مراعات نظیر آفتاب و شمع

آوردنِ دو کلمه که در حوزه نور و روشنایی قرار دارند، بر غنای تصویری بیت افزوده است.

استعاره آفتاب

استعاره از چهره‌ی درخشان معشوق که با طلوعش تمامِ انوارِ دیگر وجودِ عاشق را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

استعاره شمع

نمادِ وجودِ ظاهری و کم‌فروغِ عاشق در برابرِ جلوه‌ی بی‌کرانِ معشوق که باید در آن فنا شود.