دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۲

مولوی
ای بر سر ره نشسته ره می طلبی در خرمن مه فتاده مه می طلبی
در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو توئی یوسف و چه می طلبی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی یکی از مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که بر خودشناسی و آگاهی از حقیقتِ وجود تأکید دارد. شاعر در فضایی آگاه‌گرانه، مخاطب را متوجه این حقیقت می‌کند که آنچه با اشتیاقِ تمام در پی یافتنش در دنیای بیرون است، در واقع از ابتدا در وجود خودش حضور داشته و او به دلیل غفلت، قادر به دیدن آن نیست.

در این ابیات، پیوند عمیقی میانِ عشق زمینی و حقیقتِ متعالی برقرار شده است. نگاه شاعر بر این است که انسانِ جستجوگر، خودِ گمشده‌ی خویش است و تمامیِ ابزارهایِ وصال، در گنجینه‌ی جانِ او نهفته است. این بیان، دعوت به بازگشت از سیر در آفاق به سیر در انفس است.

معنای روان

ای بر سر ره نشسته ره می طلبی در خرمن مه فتاده مه می طلبی

ای که بر سرِ دوراهیِ سردرگمی نشسته‌ای و سراغ راه درست را می‌گیری؛ در حالی که در انبوهِ نور و زیبایی غرق شده‌ای، چرا دوباره به دنبال ماه می‌گردی؟

نکته ادبی: خرمن مه استعاره از چهره‌ی زیبا و درخشان معشوق است که در برگیرنده‌ی تمام زیبایی‌هاست.

در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو توئی یوسف و چه می طلبی

در گودیِ چانه‌یِ این یارِ زیبارو که همچون یوسف است، تو خود همان دلوی هستی که یوسف را از چاه بیرون می‌کشد؛ حقیقت این است که تو خود همان چیزی هستی که در پی آن می‌گردی، پس دیگر چه می‌طلبی؟

نکته ادبی: چاه زنخدان تلمیح به گودی چانه دارد و استعاره از جایگاه گیر افتادنِ دل است که با داستان یوسف پیامبر پیوند خورده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف و چاه

اشاره به داستان مشهور یوسف پیامبر و به چاه افتادن او برای بیان وضعیت عاشق و معشوق.

استعاره خرمن مه

تشبیه چهره و زیبایی معشوق به انبار و مجموعه‌ای از نور ماه برای نشان دادن غنای حضور او.

کنایه خود دلو توئی

اشاره به این مفهوم که عاشق خود وسیله‌ی رهایی و وصال است.