دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰

مولوی
ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی
با تو گفتم که بی دلم من بیدل بی دل اکنون شدم که بیرون رفتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر تأثیر شگرف و دگرگون‌کننده‌ی حضور و غیاب معشوق بر جانِ عاشق است. در نگاه نخست، زیبایی خیره‌کننده‌ی یار، عاشق را چنان مبهوت و سرگشته می‌کند که گویی تعادل خود را از دست می‌دهد و در نگاه دوم، دوری و فقدانِ آن کمال، خلأ عمیقِ درونی را به رخ می‌کشد.

سخنِ اصلی شاعر در این سطور، توصیفِ حالِ کسی است که از مرزِ عقل و آرامش عبور کرده و در وادیِ حیرتِ عشق گرفتار شده است؛ به گونه‌ای که هم در وصال و هم در فراق، آرام و قرار از کف داده است.

معنای روان

ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی

ای کسی که گذرت به محله‌ی معشوق ما افتاد؛ چون چهره‌ی زیبای او را دیدی، چنان مبهوت و شگفت‌زده شدی که ناخودآگاه عقب‌نشینی کردی و از پا افتادی.

نکته ادبی: «به قفا افتادن» کنایه از حیرت‌زدگیِ شدید و از خود بی‌خود شدن در برابر جمالِ یار است که گویی فرد را به عقب می‌راند.

با تو گفتم که بی دلم من بیدل بی دل اکنون شدم که بیرون رفتی

من پیش از این نیز به تو گفته بودم که گرفتار عشقم و دل در گروِ تو نهاده‌ام؛ اما اکنون که تو از پیش من رفتی، معنای واقعیِ بی‌‌دل بودن و تنهاییِ مطلق را با تمام وجود درک می‌کنم.

نکته ادبی: واژه «بیدل» در هر دو مصراع به کار رفته است؛ در اولی به معنای عاشقِ دل‌باخته و در دومی به معنای کسی است که از دوری یار، دچار خلأ عاطفی و تنهاییِ عمیق شده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه به قفا افتادی

کنایه از مبهوت شدن و از دست دادن تعادل روحی و روانی در اثر رویارویی با زیباییِ یار.

جناس و تکرار بیدل

تکرارِ واژه «بیدل» که با ظرافتِ معنایی در دو جایگاهِ متفاوتِ عاشقانه (دلدادگی و فراق) به کار گرفته شده است.

تضاد مفهومی کوی یار - بیرون رفتی

تقابل میانِ حضور در حریمِ یار و انزوای ناشی از ترکِ او که نشان‌دهنده فراز و فرودهای عاطفی عاشق است.