دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۶

مولوی
از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی
آن را که تو سرمه اش کشیدی او داند کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به قدرت بی‌انتهای خداوند در آفرینش و تدبیر هستی اشاره دارد؛ خدایی که از حقیرترین و تیره‌ترین ماده یعنی خاک، جلوه‌های حیات و شیرینی را پدید می‌آورد و جانِ آدمی را از قفس تن می‌رهاند.

درکِ این حقیقت که تمامیِ هستی و وقایع، متکی به اراده و قدرت اوست، تنها نصیبِ کسانی می‌شود که به نورِ معرفت و دیدگانِ بصیرت که هدیه‌ای از جانب اوست، آراسته شده باشند.

معنای روان

از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی

پروردگارا، تویی که جان‌های مشتاق را از قفسِ تنگِ جسم (که از گِل ساخته شده) آزاد می‌کنی و از دلِ این خاکِ سیاه و بی‌جان، چشمه‌های شیرینی و برکت را جاری می‌سازی.

نکته ادبی: هدهد جان استعاره‌ای از روح است که به سوی عالم بالا پرواز می‌کند و گل قفس کنایه از بدنِ مادی است.

آن را که تو سرمه اش کشیدی او داند کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

تنها کسی حقیقتِ امور را درک می‌کند که تو با سرمه‌یِ بصیرت و نورِ معرفت، چشمانش را جلا داده باشی؛ زیرا فقط چنین فردی می‌داند که همه‌یِ این پدیده‌ها از سوی توست و همه‌یِ کارها به فرمان تو انجام می‌شود.

نکته ادبی: سرمه کشیدن در ادبیات عرفانی کنایه از عطا کردنِ بینشِ درونی و آگاهی به حقایق عالم است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گل قفس

توصیف بدنِ مادی و جسمانی به قفسی ساخته شده از گِل که مانعِ پروازِ روح است.

کنایه سرمه کشیدن

اشاره به بخشیدنِ بینش و بصیرتِ معنوی برای درکِ حقایقِ هستی.

مراعات نظیر خاک و گل

تناسب میان دو عنصر تشکیل‌دهنده ماده که در اینجا به فانی بودن دنیا و محدودیت‌های جسمانی اشاره دارد.