دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳

مولوی
مستم ز می عشق خراب افتاده برخواسته دل از خور و خواب افتاده
در دریائی که پا و سر پیدا نیست جان رفته و تن بر سر آب افتاده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری از مرحله‌ای عمیق از سلوک و عرفان را ترسیم می‌کنند که در آن سالک با چشیدن شراب عشق الهی، از تمامی تعلقات و نیازهای جسمانی دنیوی، همچون خوردن و خوابیدن، دست می‌شوید. در این مرتبه، فرد چنان در دریای بی‌کران هستی و عشق مستغرق می‌شود که دیگر خودِ خویش را باز نمی‌شناسد و مرزهای وجودی‌اش در مقابل عظمت معشوق از میان می‌رود.

فضا و حال‌وهوای این شعر، فضایی سرگشته و رهاست که در آن منِ انسانی به او تبدیل می‌شود. در اینجا نه مرگِ جسمانی، بلکه مرگِ آگاهانه و فنایِ عرفانی مدنظر است؛ حالتی که در آن، تن و جسم تنها پوستی بی‌جان بر سطح دریای بی‌پایانِ حقیقت باقی مانده و جان، پیوندِ خود را با هستیِ مطلق بازیافته است.

معنای روان

مستم ز می عشق خراب افتاده برخواسته دل از خور و خواب افتاده

به واسطه شراب عشق الهی، چنان سرمست و از خود بی‌خود شده‌ام که در راه حق از پا افتاده‌ام؛ دلم چنان به این شور و حال مشغول شده است که دیگر میلی به خوردن و خوابیدن و آسایش دنیوی ندارد.

نکته ادبی: خراب در متون عرفانی کنایه از ویرانیِ کالبد و نفسِ اماره در پرتوِ تجلیِ عشق است. خور نیز مخفف خوردن می‌باشد.

در دریائی که پا و سر پیدا نیست جان رفته و تن بر سر آب افتاده

در این پهنه‌ی بی‌کرانِ معرفت و عشق که هیچ آغاز و انجامی برای آن متصور نیست، جانِ من به حقیقت پیوسته و تنم همچون جسمی بی‌اختیار و رها بر سطح این دریای عمیق باقی مانده است.

نکته ادبی: اشاره به دریای بی‌کران نمادی از وحدت وجود است که در آن تمایزِ اجزا از میان می‌رود. جان رفته به معنای تعالی روح و جدایی آن از دغدغه‌های جسمانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره می عشق

تشبیه عشق به شراب که باعث مستی و بی‌خودی سالک از قیود دنیوی می‌شود.

استعاره دریایی که پا و سر پیدا نیست

تشبیه جهان هستی و عشق الهی به دریایی که حد و مرز و ابتدا و انتهایی برای آن وجود ندارد.

کنایه تن بر سر آب افتاده

کنایه از بی‌ارزش شدنِ تن در برابر عظمتِ روح و رهایی کامل از تعلقات مادی.