دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۸

مولوی
زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه
با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست سراسر تن نه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در فضایی عرفانی و عاشقانه سروده شده‌اند و بر قدرت حیات‌بخش و روحانی حضور معشوق تأکید دارند. شاعر با بهره‌گیری از تقابل میان عالم ماده و عالم معنا، وضعیت خود را در برابر معشوقی به تصویر می‌کشد که هرچه در ساحت حضور او قرار گیرد، جان می‌گیرد؛ جز عاشق که گویی در این میان از فیضِ حیاتِ روحانی بی‌نصیب مانده است.

مفهوم محوریِ این پاره‌اشعار، تمایز میان ساحت‌های هستی است؛ جایی که در حضور معشوق، روح بر جسم غلبه دارد و حقیقتِ جان، به هر چه نزدیک شود، آن را زنده می‌کند.

معنای روان

زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه

زلف تو که هرگز روز مرا روشن نکرده و همواره مایه تاریکی بوده است، باعث شده سرو از دل خاک قد بکشد و جان بگیرد، اما تو چنین لطفی به من نداری و مرا زنده نمی‌کنی.

نکته ادبی: واژه «زلف» در ادبیات کلاسیک نماد سیاهی و پریشانی است که در تقابل با «روشن» قرار گرفته تا فقدان آرامش و گشایش در جان عاشق را نشان دهد.

با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست سراسر تن نه

هر موجودی که در آن جایگاهِ حضورِ تو سر برآورد، زنده و جاودان می‌شود؛ چرا که آن ساحت، سرشار از حقیقت جان و روح است و در آنجا نشانی از سنگینی کالبد مادی و جسمانی نیست.

نکته ادبی: تقابل جان و تن به تفاوت میان ساحت ملکوتی و هستی مادی اشاره دارد که بیانگر تفکر عارفانه است.

آرایه‌های ادبی

تضاد زلف و روشن

تقابل میان سیاهی زلف و صفت روشنایی برای نشان دادن غم و فقدان امید در زندگی عاشق.

تضاد جان و تن

اشاره به تفاوت ماهوی میان حقیقتِ روحانی و کالبدِ مادی که در ساحتِ معشوق، جایگاه اولی بر دومی برتری دارد.