دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۷

مولوی
بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله
ای جان جهان غصهٔ بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تأمل در گذر عمر و رویارویی با حقیقتی به نام پایانِ فرصت‌ها می‌پردازد. شاعر در فضایی حزین، از ناتوانی زبان در بازگو کردن انبوهِ دردهای کهن و ریشه‌دار سخن می‌گوید و تأکید دارد که اندوهِ عمیق، تجربه‌ای شخصی است که تنها کسی آن را درک می‌کند که خود به دردی مشابه گرفتار شده باشد.

مفهومِ محوری این کلام، درگیریِ جانِ آدمی با اضطرابِ پایانِ زندگی و ناتوانی در بیانِ رنج‌های انباشته‌شده در طول زمان است. شاعر با بهره‌گیری از یک تمثیلِ مشهور، نشان می‌دهد که درکِ حقیقتِ رنج، نه از راهِ گفتار، که تنها از راهِ تجربه‌ی زیسته‌ی فردی میسر است.

معنای روان

بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله

روزگار به پایانِ خود نزدیک شده است و با این همه، قلب همچنان درگیرِ بی‌تابی و ناله است و از آن رهایی نیافته.

نکته ادبی: بیگاه شدن در اینجا کنایه از نزدیک شدن به زمانِ غروبِ عمر و مرگ است.

ای جان جهان غصهٔ بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله

بیانِ انبوهِ اندوهی که ریشه در سالیانِ دور دارد، در یک روز یا در کلامی کوتاه ممکن نیست.

نکته ادبی: غم صد ساله آرایه‌ای از مبالغه است که عمق و قدمتِ رنج را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

کنایه بیگاه شد / بیگاه شدن

اشاره به پایانِ روزِ زندگی و نزدیک شدن به زمانِ مرگ.

مبالغه غم صد ساله

بزرگ‌نمایی در جهتِ نشان دادنِ سنگینی و دیرینگیِ رنجی که در دل نهفته است.

تمثیل آنکس داند که گم شدش گوساله

ارجاع به حکایتی برای بیانِ این نکته که دردِ دیگران را تنها کسانی می‌فهمند که خود تجربه‌ی فقدانی مشابه را داشته باشند.