دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷

مولوی
ای در طلب گره گشائی مرده در وصل بزاده وز جدائی مرده
ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدائی مرده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به نکوهش غفلت انسان از حقیقتِ وجودی خویش می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های عارفانه، حیرانی و سرگشتگی انسان را در جهانی که حقیقت در نزدیکی اوست اما به دلیل خوابِ غفلت یا دلبستگی به توهم جدایی، از آن بی‌بهره مانده، به تصویر می‌کشد.

مضمون اصلی، یادآوری این نکته است که انسان به جای جست‌وجویِ گره‌گشا در بیرون، باید به گنجینه‌ی درونی خود بازگردد؛ چرا که رنجِ جدایی و فقرِ معنوی، حاصلِ نگاهِ نادرست و ناآگاهی از وحدتِ ازلی است.

معنای روان

ای در طلب گره گشائی مرده در وصل بزاده وز جدائی مرده

ای که تمام عمر خود را صرفِ جست‌وجو برای باز کردن گره‌هایِ زندگی‌ات کردی و در این راه فرسوده شدی، بدان که ریشه و اصلِ تو از وصلِ به حقیقت است، اما تو با باور به جدایی، خود را به نیستی و مرگ کشانده‌ای.

نکته ادبی: کلمه «گره‌گشایی» کنایه از حل مشکلات دنیوی است و تضادِ میان «وصل» و «جدائی» بیانگر نگاه عرفانی به رابطه انسان و خالق است.

ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدائی مرده

ای که در کنار دریای بیکرانِ حقیقت ایستاده‌ای اما در خوابِ غفلت گرفتار شدی و از تشنگی می‌سوزی؛ تو در حالی از فقر و نداری دم می‌زنی و می‌میری که بر روی گنجینه‌ای بزرگ نشسته‌ای و از آن بی‌خبری.

نکته ادبی: «لبِ بحر» استعاره از نزدیکی به کمال و حقیقت است و «گنج» استعاره از گوهرِ الهیِ نهفته در وجود انسان است که با استعاره «گدایی» در تضاد قرار گرفته است.

آرایه‌های ادبی

تناقض تشنه در لب بحر

به تصویر کشیدن وضعیتِ ناممکنِ تشنگی در کنار دریا برای بیان غفلت انسان از منبع فیض.

تضاد گنج و گدایی

تقابل میان داراییِ حقیقی و فقرِ پنداری برای نشان دادن جهلِ انسان نسبت به توانمندی‌های خود.

استعاره گره‌گشائی

استعاره از رفع مشکلات و نیازهای ذهنی و دنیوی که انسان را اسیر خود کرده است.