دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱

مولوی
گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو
لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر احوال کسی است که در کشاکش عشق، دچار دگرگونی شده و به حقیقت تازه‌ای دست یافته است. شاعر در این قطعه، با نگاهی عاشقانه، از گذار احوال خویش سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه از دست دادن تمام دارایی‌های وجودی، نه یک شکست، بلکه وسیله‌ای برای وصال و ماندن در جوار محبوب است.

شاعر به این نتیجه می‌رسد که برای باقی ماندن در ساحت حضور معشوق، باید از «خود» گذشت. این از خود گذشتگی، نه از سر اجبار، بلکه انتخابی آگاهانه برای تداوم این پیوند است.

معنای روان

گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو

روزی با خود اندیشیدم که تمام هستی و جانم در گرو عشق توست؛ اما ای محبوب، دریافتم که دیگر آن انسان گذشته نیستم و احوال درونی‌ام دگرگون شده است.

نکته ادبی: بتا به معنای ای بت و ای محبوب است که نقش منادا دارد و در ادبیات کلاسیک برای خطاب قرار دادن معشوق به کار می‌رود.

لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو

با این حال آگاهم که هر چه را در این راه فدا کنم، تو از من می‌ستانی؛ و من تنها با این هدف، سرمایه وجودم را در راه عشق تو می‌بازم که بتوانم همواره در کنار تو باقی بمانم.

نکته ادبی: واژه بازم در اینجا واجد ایهام است؛ در مصراع اول به معنای باختن و از دست دادن و در مصراع دوم به معنای فدا کردن سرمایه وجود در راه عشق است.

آرایه‌های ادبی

منادا بتا

خطاب قرار دادن معشوق با واژه بت که نشانه زیبایی و ستایشگری است.

ایهام بازم

بازی با کلمات باختن و قمار کردن که اشاره به فدا کردن هستی در راه معشوق دارد.

متناقض‌نما بازم ببری / تا بمانم

نوعی پارادوکس عاشقانه که در آن از دست دادن و باختن، راهی برای بقا و ماندن در کنار معشوق تلقی می‌شود.