دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۹

مولوی
رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو
آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر کف پای تو جرا مالدرو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی طنزآمیز و در عین حال عاشقانه، شدتِ اشتیاق و غیرتِ خود را نسبت به معشوق به تصویر می‌کشد. او به اشیای بی‌جانی که فرصتِ همراهی و لمسِ پیکرِ یار را در خلوتِ گرمابه دارند، حسادت می‌ورزد و این نشان از شدتِ وابستگیِ عاطفی و آرزویِ وصالِ کامل دارد.

این اثر فضایی رمانتیک و عاشقانه دارد که در آن مرزهای حسادتِ عاشق، حتی به اشیای پیرامونِ معشوق نیز گسترش یافته است. شاعر با استفاده از این تصویرسازیِ خلاقانه، می‌کوشد تا نشان دهد که چگونه تمامِ وجودش غرق در معشوق است و حتی لحظاتی که او در تنهاییِ خود به سر می‌برد، برای عاشق، آرزویی دست‌نیافتنی است.

معنای روان

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو

ای معشوقِ دل‌نواز، من از شانه و سنگِ پا بر تو حسادت می‌کنم؛ چرا که آن‌ها این توفیق را دارند که همراهِ تو به گرمابه بروند و در کنارِ تو باشند.

نکته ادبی: «رشک آیدم» به معنای «حسادت می‌کنم» یا «غبطه می‌خورم» است. «دلجو» صفتی برای معشوق به معنای کسی است که دل را به دست می‌آورد و موجبِ آرامشِ عاشق می‌شود.

آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر کف پای تو جرا مالدرو

آن شانه چرا باید در میانِ گیسوانِ تو آویزان باشد و این سنگِ پا چرا باید بر کفِ پاهایِ تو کشیده شود و آن‌ها را لمس کند؟

نکته ادبی: در اینجا «مالدرو» به صورت «مالد رو» (رویِ آن را می‌مالد) در نظر گرفته شده که اشاره به کاربردِ سنگِ پا برای نظافت در حمام‌هایِ قدیمی است. «زلف» به موهایِ بلند و تابدارِ یار اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

مبالغه رشک آیدم از شانه و سنگ

شاعر حسادتِ عاشقانه را تا حدی گسترش داده که به اشیای بی‌جان نیز حسادت می‌ورزد تا عمقِ علاقه خود را نشان دهد.

تشخیص شانه و سنگ

نسبت دادنِ نقشِ رقیب به اشیایِ بی‌جان که گویی آگاهانه از نزدیکی به معشوق بهره‌مند می‌شوند.

خطاب ای دلجو

مخاطب قرار دادنِ مستقیمِ معشوق برای تأثیرگذاریِ بیشتر بر کلام و صمیمیتِ لحن.