دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۲

مولوی
خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو
آنگاه تو چنان شوی که بودی با من آنگاه چنان شوم که بودم با تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به مفهومِ والایِ بازگشت به اصلِ خویشتن و اتحادِ دوباره با حقیقتِ هستی اشاره دارد. شاعر در این قطعه، راهِ وصول به آرامشِ حقیقی و وصالِ معبود را در گروِ ترکِ خودخواهی‌ها و رهایی از هیاهوی فریبنده‌ی دنیوی می‌داند.

مضمونِ اصلی، یادآوریِ عهدی ازلی است؛ جایی که انسان پیش از هبوط در این عالم، با معبودِ خویش در وحدتی بی‌واسطه به سر می‌برد. شاعر نوید می‌دهد که اگر سالک، نقابِ کثرت و تعلقات را از چهره برگیرد، دوباره به همان جایگاهِ نخستینِ همراهی بازخواهد گشت و حقیقتِ هستی، خود را آن‌گونه که شایسته‌ی اوست بر وی آشکار می‌سازد.

معنای روان

خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو

اگر خواهانِ آن هستی که در پناهگاهِ آرامشِ ما ساکن شوی و به شادیِ پایدار و حقیقی دست یابی،

نکته ادبی: واژه «مقیم» در اینجا به معنای ساکن و پایدار بودن در مقامِ قربِ الهی است و «خوش» دلالت بر حالِ خوشِ عرفانی دارد.

آنگاه تو چنان شوی که بودی با من آنگاه چنان شوم که بودم با تو

باید تمامِ وسوسه‌های نفسانی و هیاهویِ درونی که تو را از ما جدا کرده است، به دست فراموشی بسپاری.

نکته ادبی: «از سر بنه» کنایه از رها کردن و کنار گذاشتن است؛ «غوغا» استعاره از تعلقات و اضطراب‌های دنیوی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره غوغا

اشاره به آشوب‌های ذهنی و هیاهوی دنیوی که حجابِ میانِ عاشق و حقیقت است.

تکرار آنگاه

تکرار برای تأکید بر زمانِ حالِ مطلق و لحظه‌ی تعیین‌کننده‌ی وصال.

موازنه چنان شوی که بودی / چنان شوم که بودم

تقابل و توازنِ کلامی برای نشان دادنِ بازگشتِ عاشق و معبود به جایگاهِ حقیقی و ازلیِ خود.