دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹

مولوی
ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه‌ای است که در آن عاشق، هستی و وجود خود را در معشوق گم کرده و او را تمامِ دارایی، جان و روان خویش می‌داند.

در این فضا، مرز میان «من» و «تو» از میان رفته و شاعر با نفیِ خویشتنِ خویش، به وحدتی عمیق با معشوق دست یافته است که در آن، تمامیِ قوای وجودی او از معشوق سرچشمه می‌گیرد.

معنای روان

ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

ای که مایه حیات و سرچشمه هستیِ من هستی، تمامِ وجود و توانایی‌های من از آنِ توست. تو جان و دلِ منی و به حقیقت، تمامِ قلب و روح من خلاصه در وجود توست.

نکته ادبی: تکرارِ ضمیر «تو» و واژگان «جان» و «دل»، تأکیدی بر یگانگی و درهم‌تنیدگیِ عاشق و معشوق است.

تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو

تو هستیِ من شدی و به همین دلیل، تمامِ وجودِ من، تویی. من در دریای هستیِ تو محو و فانی شدم و از آنجا که در تو غرق گشته‌ام، اکنون تمامِ وجودِ من، تو هستی.

نکته ادبی: «نیست شدن» در اینجا اشاره به مفهوم عرفانی «فنا» دارد که در آن سالک، خود را در برابر وجود مطلق معشوق نادیده می‌انگارد.

آرایه‌های ادبی

تکرار و واژه‌آرایی تو، من، جان، دل

تکرارِ ارکانِ وجودی برای تأکید بر اتحادِ عاشق و معشوق و القای تکرارِ مداومِ یادِ یار در ذهن.

پارادوکس (تناقض‌نمایی عرفانی) من نیست شدم در تو

اشاره به نابودیِ «من»ِِ کاذب و رسیدن به بقای حقیقی در وجودِ معشوق.

مبالغه همه تو

اغراقِ عاطفی و بلاغی برای بیانِ تسلیم و فنای کامل در برابر معشوق.