دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۷

مولوی
یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این
بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید هزار رو دارد این

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده حیرت و شگفتی عاشق در برابر عظمت طلب و بی‌قراری جان خویش است. شاعر با لحنی پرسش‌گرانه به دنبال تبیین ماهیت غریب قلبی است که در مسیر عشق به جای آرامش در پی جستجوی مدام و بی‌وقفه است.

در این فضا رابطه‌ای میان عاشق و معشوق ترسیم می‌شود که در آن عاشق با تواضعی تمام خود را خاک آستانه معشوق می‌داند. خاک درگاه نیز به عنوان ناظر این تقابل پیچیدگی و مراتب مختلف روح عاشق را بازگو می‌کند که این خود نشان از عمق و کثرت نیازها و حالات جان عاشق دارد.

معنای روان

یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این

خدایا این چه دلی است که در سینه دارم و چه خوی و عادت عجیبی پیدا کرده است؟ این دل در راه یافتن معشوق چه تلاش پایان‌ناپذیر و بی‌وقفه‌ای دارد.

نکته ادبی: خو در اینجا به معنای طبیعت و سرشت است و جستجو به معنای تلاش برای یافتن چیزی است.

بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید هزار رو دارد این

این دل در هر لحظه سر فروتنی را بر خاک آستانه معشوق می‌گذارد و آن خاک درگاه به زبان حال می‌گوید که این دل هزار چهره و هزاران نیاز و حالت مختلف در پیشگاه معشوق دارد.

نکته ادبی: نفس به معنای دم و لحظه است و سر بر خاک نهادن کنایه از اوج فروتنی و تسلیم است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) خاکش گوید

شاعر به خاک درگاه جان بخشیده و آن را قادر به سخن گفتن دانسته است.

کنایه سر بنهد

اشاره به نهایت فروتنی و افتادگی عاشق در پیشگاه معشوق.

اغراق هزار رو دارد

بزرگ‌نمایی در تعدد حالات و نیازهای درونی عاشق برای رسیدن به معشوق.