دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۵

مولوی
هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن
تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیینِ ماهیتِ فانیِ جسم و بقایِ روح می‌پردازد. شاعر در این قطعه، مرگ را نه به معنای نیستی و نابودیِ مطلق، بلکه همچون فرایندی برای رهاییِ روح از قفسِ تن توصیف می‌کند.

از نظرگاه شاعر، جسمِ انسان همچون جامه یا پوششی است که پس از مدتی کهنگی، دیگر کارکردِ خود را از دست می‌دهد و روح آن را به خاکی که از آن برخاسته، بازمی‌گرداند تا در نهایت، وجودِ حقیقی بر اساس جوهره‌ی ازلی و نورانی خویش، شکلی نو و جاودانه بیابد.

معنای روان

هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن

هنگام رسیدن مرگ، زمانی که جان قصدِ خروج از بدن را دارد، جسم دیگر ارزشی برای روح ندارد.

نکته ادبی: بپردازد در اینجا به معنای جدا شدن، رها کردن و پرداختنِ دینِ عمر است.

تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن

روح، جسم را مانند لباسی کهنه و فرسوده که دیگر به کار نمی‌آید، از خود جدا می‌کند.

نکته ادبی: قبا استعاره از تن است که در برابر روح، همچون لباسی عاریه‌ای و موقت دیده می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تشبیه مانند قبای کهنه

تشبیه تنِ انسان به جامه ای کهنه و فرسوده برای نشان دادن ناپایداری و بی ارزشی آن در برابر روح.

استعاره نور قدیم

استعاره از ذاتِ روحانی و ازلیِ روح که پس از مرگ، پیکره‌ای تازه از آن ساخته می‌شود.

جناس خاکست و خاک

به کارگیری واژه خاک در دو جایگاه متفاوت برای تأکید بر بازگشتِ جسم به اصلِ خویش.