دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۶

مولوی
گر تیغ اجل مرا کند بی سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان
از خاک چو جمله دانه ها میروید هم دانهٔ آدمی بروید میدان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با نگاهی عرفانی و امیدبخش به مقوله مرگ و نیستی، آن را نه پایان راه، بلکه دروازه‌ای به سوی تولدی دیگر و شکوفایی کمال‌یافته‌تر می‌دانند. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، مرگ را به کاشتن دانه در خاک تشبیه می‌کند که مقدمه‌ای است برای رویشی زیباتر و باشکوه‌تر.

مضمون محوری این سروده‌ها، تداوم حیات و فرآیند تکامل روح پس از زوال جسم است. در این دیدگاه، فانی شدن در عالم مادی، به معنای رسیدن به جلوه‌ای برتر از زیبایی و هستی است و انسان همچون بذری در مزرعه گیتی، پس از عبور از مرحله مرگ، به مرتبه‌ای بالاتر از وجود دست می‌یابد.

معنای روان

گر تیغ اجل مرا کند بی سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان

حتی اگر شمشیر مرگ، سر و جان مرا از من بگیرد و مرا به خاک سپارد، من نابود نمی‌شوم؛ بلکه از دل خاک، بسیار زیباتر و باشکوه‌تر از پیش برخواهم خاست.

نکته ادبی: ترکیب اضافی «تیغ اجل» استعاره‌ای از مرگ است که به آن ویژگی برندگی و قطع‌کنندگی بخشیده است.

از خاک چو جمله دانه ها میروید هم دانهٔ آدمی بروید میدان

همان‌طور که همه دانه‌ها از دل خاک رشد می‌کنند و به بار می‌نشینند، ذات و روح انسان نیز که همچون بذری در این جهان است، از خاک برخاسته و رشد خواهد کرد.

نکته ادبی: تشبیه «دانه آدمی» به بذر، تمثیلی از قابلیت رشد و تعالی روح انسان در چرخه حیات و ممات است.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیغ اجل

تشبیه مرگ به شمشیری بران که پیوند روح و جسم را می‌گسلد.

تمثیل از خاک چو جمله دانه ها میروید

استفاده از الگوی رویش دانه‌ها در خاک برای توضیح چرخه حیات و بازگشت انسان.

تشبیه دانهٔ آدمی

انسان یا روح او به دانه‌ای تشبیه شده که نیازمند خاک برای رویش است.