دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴

مولوی
دوشست دیدم یار جدائی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان
امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخسارهٔ خود به خون فرقت شویان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

فضای این ابیات سرشار از اندوه و تالم ناشی از وداع ناگهانی با محبوب است. شاعر در پیِ تجربه‌ی تلخ جدایی، وضعیتِ روحی خود را به مرگ و انزوای مطلق تشبیه می‌کند و تصویرِ عمیقی از تنهایی و گریه‌های سوزناک ارائه می‌دهد.

درون‌مایه اصلی اثر، بی‌وفایی یار و بی‌تابی عاشقِ رهاشده است که گویی پس از رفتنِ محبوب، دیگر دلیلی برای حیات نمی‌بیند و وجودش در گردابِ غم و اشک‌های خونین غرق شده است.

معنای روان

دوشست دیدم یار جدائی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان

دیشب یار خود را دیدم که در پی جدایی بود و با بدرفتاری و کینه‌توزی، مرا با گریه و زاری تنها گذاشت و رفت.

نکته ادبی: دوشست ترکیبی از دوش (شب گذشته) و فعل است که بیانگر قید زمان در آغاز روایت است.

امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخسارهٔ خود به خون فرقت شویان

امروز حال و روز من چنان است که گویی جانم از تنم جدا شده و چهره‌ام را با اشک‌های خونینی که از درد دوری بر گونه‌ام جاری است، شست‌وشو می‌دهم.

نکته ادبی: خون فرقت اضافه استعاری است؛ اشک‌های پر از غمِ دوری، به خون تشبیه شده است تا شدت اندوه را نشان دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خون فرقت

تشبیه اشک‌های ناشی از دوری به خون برای نشان دادن شدت درد و اندوه بی‌کران.

کنایه جدا گشته ز جان

کنایه از شدتِ ناامیدی و دردی که فرد را تا مرزِ مرگ و بی‌هوشی پیش برده است.