دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۸

مولوی
جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان
هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه ایم و کانند ایشان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شاعر در این ابیات با بیانی ستایش‌آمیز و مشتاقانه، ارادت قلبی خود را به اهل دل و انسان‌های وارسته ابراز می‌دارد. او این بزرگان را به مثابه جوهره‌ی هستی می‌داند که جز با مهربانی و لطافت با جهان برخورد نمی‌کنند.

در بخش دوم، شاعر با نگاهی تواضع‌آمیز، تفاوت وجودی خود و دیگران را با آن یارانِ بلندمرتبه مقایسه می‌کند. او در حالی که همگان را نیازمندِ تکیه‌گاه و همدم می‌بیند، خود و دیگران را در برابر کمال و ارزشِ آن افراد، همچون فلزات بی‌ارزشی می‌داند که تنها در جوارِ معدنِ کمالِ ایشان معنا و ارزش می‌یابند.

معنای روان

جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان

من جان و روح خود را فدای آن گروهی می‌کنم که خود، مظهر و جوهره جان هستند؛ همان‌گونه که گل جز لطافت و زیبایی چیزی از خود بروز نمی‌دهد، رفتار و ذات این افراد نیز جز با مهربانی و لطف همراه نیست.

نکته ادبی: واژه «جان» در مصرع نخست به معنای عزیز و روح‌بخش است و در مصرع دوم به معنای حقیقت و جوهره وجودی به کار رفته است.

هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه ایم و کانند ایشان

هر کسی در این جهان به کسی یا چیزی دلبسته است و هیچ‌کس بدون تعلق و پشتیبان نیست. اگر ما همانند تکه‌های بی‌ارزش فلز (قراضه) هستیم، آن‌ها حکم معدنی را دارند که سرچشمه ارزش و کمال است.

نکته ادبی: «کسکی» در اینجا به معنای کسی داشتن یا همدم و پشتیبان داشتن است. «قراضه» به معنای خرده‌فلزهای بی‌ارزش است که در برابر «کان» (معدن) استعاره از کم‌ارزشیِ انسان در برابر کمالِ آن بزرگان است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون گل

تشبیه عارفان و وارستگان به گل به دلیل لطافت طبع و زیبایی کردار آنان.

تشبیه چو قراضه ایم

تشبیه خود و دیگران به تکه‌های فلز بی‌ارزش برای نشان دادن تواضع در برابر بزرگان.

استعاره کان

استعاره از وجود سرشار از کمال و ارزشِ آن بزرگان که منبع فیض هستند.

تضاد قراضه و کان

تضاد میان فلز ناچیز (قراضه) و معدنِ ارزشمند (کان) برای بیان تفاوت جایگاه شاعر با محبوب.