دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰

مولوی
بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن
بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانی شورمندانه و عارفانه دارند که در آن شاعر از ناگزیریِ پیوند میان عاشق و معشوق سخن می‌گوید. فضا، فضایِ کشاکشیِ عاشقانه است که در آن، هرگونه بهانه یا تلاش برای گریز از این بندِ الفت، بیهوده است و این پیوندِ ازلی، گسستنی نیست.

مقصودِ شاعر این است که عاشق چنان در دامِ محبت گرفتار شده که معشوق نیز راهی جز ماندن و تن دادن به این پیوند ندارد. پیامِ اصلی، تأکید بر جاودانگی و محکمیِ رابطه‌ای است که با هیچ بهانه یا تغییری، تغییر نمی‌کند و هر دو سویِ این رابطه، اسیرِ این عشق هستند.

معنای روان

بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن

تو همیشه بهانه‌ای می‌تراشی تا مرا به بند بکشی و خودت را به من گره بزنی؛ بدان که تو هم هرگز نمی‌توانی از این دامِ عشق و بندهایی که میان ماست، رها شوی.

نکته ادبی: «دوال» به معنای تسمه و بند چرمی است که در اینجا استعاره از قید و بندِ محکمِ میانِ عاشق و معشوق است.

بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن

به گمانِ اینکه من از تو دور شده و غریبه گشته‌ام، نگاهت را از من برگرداندی و به آسمان یا دوردست‌ها دوختی؛ اما بیهوده دف می‌زنی و سازِ رفتن کوک می‌کنی، چرا که تو هرگز از این وادی و از کنارِ من نخواهی رفت.

نکته ادبی: «دف را بمیفشان» کنایه از شادی کردن، آماده‌باش برای رفتن یا نشان دادنِ بی‌اعتنایی است که شاعر آن را بی‌ثمر می‌داند.

آرایه‌های ادبی

استعاره دام و دوال

به معنایِ پیوندِ محکم و ناگسستنیِ عاشقانه که رهایی از آن ممکن نیست.

کنایه دف بمیفشان

کنایه از تلاشِ بیهوده برای ترکِ مجلسِ عشق و ادایِ بی‌تفاوتی درآوردن.

کنایه بالا نگران شدن

کنایه از بی‌توجهی، سرگرانی و روی گرداندنِ معشوق از عاشق.