دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴

مولوی
با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن
دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر گفتگوی درونی شاعر با دل خویش در باب مقوله عشق است؛ کشمکشی میان عقل و احساس که در آن، شاعر به عنوان نماد خرد، دل را از ورود به وادی پرمخاطره عشق برحذر می‌دارد تا از رنج‌های آن در امان بماند.

در مقابل، دل که اسیر جذبه‌های معشوق است، با لحنی عتاب‌آلود، عقل را به دلیل عدم درک زیبایی و عظمت معشوق سرزنش می‌کند و او را به ترکِ طفره‌روی و تسلیم در برابر شکوهِ عشق فرا می‌خواند.

معنای روان

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن

با دلم صحبت کردم و به او گفتم که مبادا به عشق تن بدهی و آن را آغاز کنی.

نکته ادبی: آغاز مکن: نهی از شروع کردن که نشانی از مصلحت‌اندیشیِ عقل است.

دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن

دوباره درِ صد نوع رنج و غمی که من از آن دوری می‌کردم را به روی من نگشا و مرا دچار آن نکن.

نکته ادبی: باز مکن: در اینجا به معنای گشودنِ بابِ گرفتاری است که تکرار آن بر شدتِ هراسِ شاعر از رنجِ عشق می‌افزاید.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) با دل گفتم / دل... بگفت

جان‌بخشی به دل و گفتگو میان عقل و احساس که فضایی دراماتیک ایجاد کرده است.

استعاره بازم در صد محنت و غم باز مکن

تشبیه رنج و غم به دری که باز شدن آن موجب گرفتاری است.

تضاد تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد

تقابل میان صفاتِ تیره و تیرگیِ دل با واژه‌ی روشن و مثبتِ سره مرد.