دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳

مولوی
با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن
دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به یکی از مضامین متعالی عرفانی و عاشقانه اشاره دارد؛ ناتوانیِ زبان و واژگان در پیشگاهِ حضور و شکوهِ معشوق. شاعر در ابتدا در اندیشه‌ی آن است که از طریقِ دل، واسطه‌ای برای بیانِ دردهای پنهانِ خویش به سوی یار بیابد.

اما پاسخِ دل، او را به حقیقتی عمیق‌تر رهنمون می‌کند؛ اینکه در لحظه‌ی وصال و دیدار، «نظاره» و تماشا، جایگاهی بسیار رفیع‌تر و پربارتر از کلام و سخن دارد و جانِ عاشق در آن حال، تنها به تماشایِ روی یار مشغول است و نیازی به بیانِ کلمات نمی‌بیند.

معنای روان

با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن

به دلم گفتم: اگر شرایط مهیا شد و فرصتی برای صحبت پیش آمد، در میانِ کلام و گفت‌وگوهایت، اندوهِ پنهانِ مرا نیز به آن دوستِ عزیز بازگو کن.

نکته ادبی: «اثنای سخن» به معنای میانه‌ی کلام و صحبت است. در اینجا «دل» به عنوانِ مخاطبِ درونی و واسطه‌ی میانِ عاشق و معشوق فرض شده است.

دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن

دل در پاسخِ من گفت: هنگامی که به لحظه‌ی دیدار و وصال با یار می‌رسم، آن‌چنان غرق در تماشایِ چهره‌ی او می‌شوم که دیگر هیچ رغبت و توجهی برای سخن گفتن باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «نظاره» به معنای نگریستن و تماشا کردن است. «پروای چیزی داشتن» یعنی اهمیت دادن و میل و اشتیاق نشان دادن به آن. در این بیت، ناتوانیِ سخن در برابرِ نگاهِ عاشقانه برجسته شده است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) دل گفت

دل به عنوان موجودی صاحب اختیار و دارای قوه تکلم تصویر شده است که می‌تواند با شاعر گفتگو کند.

تقابل (تضاد معنایی) نظاره و سخن

شاعر میانِ «تماشا کردن» و «حرف زدن» تقابلی ایجاد کرده تا نشان دهد در ساحتِ عشق، ادراکِ دیداری بر ادراکِ شنیداری و کلامی برتری دارد.

واج‌آرایی (تکرار) سخن

تکرار واژه‌ی «سخن» در پایانِ مصراع‌ها، ضمن ایجاد موسیقی کلامی، بر محوریتِ بحثِ شاعر پیرامونِ محدودیت‌هایِ گفتار تأکید می‌کند.