دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۷

مولوی
می پنداری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم
یارب مرسان به هیچ شادی دستم گر یک نفس از غم تو خالی هستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، تصویرگرِ عهدِ استوار و وفاداریِ بی‌پایانِ عاشقی است که در کورهٔ رنجِ هجران، گوهرِ عشقِ خویش را صیقل داده است. شاعر با لحنی که آمیخته به گلایه از تصورِ اشتباهِ معشوق و تأکیدی بر ایمانِ قلبیِ خود است، اعلام می‌کند که هیچ‌گاه از قفسِ غمِ محبوب رهایی نیافته و هرگز طعمِ شادی را بدونِ همراهیِ اندوهِ او نچشیده است.

مفهومِ بنیادینِ این سخن، ترجیحِ عالمانه و عاشقانهٔ «رنجِ با معشوق» بر «آسایشِ بی‌معشوق» است. در نگاهِ شاعر، غمِ عشق نه یک بارِ گران، بلکه هویتی است که او را زنده نگاه داشته و هرگونه شادیِ فارغ از این غم، برای او به مثابهٔ نادیده گرفتنِ هستیِ عاشقانهٔ اوست.

معنای روان

می پنداری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم

آیا گمان می‌کنی که من از بندِ غم‌های تو رهایی یافته‌ام یا در غیابِ تو، صبوری پیشه کرده و به آرامش نشسته‌ام؟

نکته ادبی: واژه «رستم» از مصدر رستن به معنای رهایی یافتن است و ربطی به رستمِ پهلوان اساطیری ندارد؛ این نکته بر آزادی از بندِ غم دلالت دارد.

یارب مرسان به هیچ شادی دستم گر یک نفس از غم تو خالی هستم

خدایا، اگر حتی برای یک لحظه از اندوهِ عشقِ تو خالی باشم، هیچ شادی و خوشی‌ای را نصیبِ من مکن.

نکته ادبی: در اینجا «نفس» استعاره از کمترین زمان ممکن (دم زدن) است و شاعر با این سوگند، بر اصالتِ غمِ عشق در زندگیِ خود تأکید می‌ورزد.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری می پنداری که از غمانت رستم

پرسشی که پاسخِ آن نزدِ شاعر روشن است و برای تأکید بر نفیِ رهایی از غم به کار رفته است.

مبالغه یارب مرسان به هیچ شادی دستم

دعا و نفرینی که برای اثباتِ وفاداری به غمِ عشق و ردِ هرگونه شادیِ بدون محبوب بیان شده است.