دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۷

مولوی
گفتم که مگر غمت بود درمانم کی دانستم که با غمت درمانم
او از سر لطف گفت درمان تو چیست گفتم وصلت گفت بر این درمانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویرگر پارادوکس عمیق عشق است، جایی که عاشق نه در پی رهایی از درد، بلکه در جستجوی تداوم رنجی است که از محبوب نشأت می‌گیرد. شاعر در این قطعه کوتاه، گفتگویی میان خود و معشوق را به تصویر می‌کشد که در آن مفهوم درمان از یک واژه مادی، به مفاهیمی متعالی چون وصال و حتی تحملِ غمِ معشوق تغییر ماهیت می‌دهد.

در این فضای عاشقانه، عاشق به این آگاهی می‌رسد که گریز از رنجِ عشق ممکن نیست و اساساً کمالِ درد، عینِ درمان است. محبوب نیز در این میان، با لحنی سرشار از لطف، در این کشاکشِ عاشقانه با او همراهی می‌کند تا مرز میان درد و درمان در نهایتِ عشق ناپدید شود.

معنای روان

گفتم که مگر غمت بود درمانم کی دانستم که با غمت درمانم

به خود گفتم شاید غمِ دوری از تو، مرهم و درمانِ دردهای من باشد.

او از سر لطف گفت درمان تو چیست گفتم وصلت گفت بر این درمانم

هرگز تصور نمی‌کردم که خودِ این غم و رنجِ عشق، درمانِ حقیقی من باشد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (پارادوکس) غمت بود درمانم

درآمیختنِ غم که ذاتاً رنج است با درمان، برای نشان دادن اینکه رنجِ عشق خود عاملِ آرامش است.

موازنه (پرسش و پاسخ) درمان تو چیست / وصلت

گفتگوی دوجانبه میان عاشق و معشوق که به تبیین مفهوم درمان کمک می‌کند.

ایهام درمان

اشاره به دو معنای رهایی از بیماری و نیز وصال و یگانگی با معشوق.