دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۵

مولوی
گفتم که دل از تو برکنم نتوانم یا بی غم تو دمی زنم نتوانم
گفتم که ز سر برون کنم سودایت ای خواجه اگر مرد منم نتوانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده اوج درماندگیِ عاشق در برابر قدرتِ بی‌چون‌وچرای عشق است. شاعر درگیر کشمکشی درونی میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش که فرمان به فراموشی می‌دهد و دلِ شیفته که تابِ دوری ندارد، به این نتیجه می‌رسد که گریز از محبوب، محال است.

فضای حاکم بر این سخن، اقرار به شکستِ اراده در برابرِ جذبه‌ی عشق است. شاعر در این قطعه، حتی رنجِ ناشی از عشق را نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از حیاتِ خود می‌داند و با زبانی عاجزانه، تسلیمِ مطلقِ خویش را در پیشگاهِ محبوب به تصویر می‌کشد.

معنای روان

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم یا بی غم تو دمی زنم نتوانم

با خود گفتم که دل از مهر تو جدا کنم و رهایش سازم، اما دیدم که چنین توانی در من نیست؛ حتی نمی‌توانم یک لحظه بدونِ یاد و دردِ عشق تو نفس بکشم و زندگی کنم.

نکته ادبی: دل برکندن کنایه از فراموش کردن و دست شستن از عشق است. عبارت دم زدن در اینجا استعاره از ادامه حیات و نفس کشیدن است و نشان‌دهنده‌ی پیوندِ حیاتیِ عاشق با عشق است.

گفتم که ز سر برون کنم سودایت ای خواجه اگر مرد منم نتوانم

با خود عهد کردم که فکر و خیالِ تو را از سرم بیرون کنم، اما ای سرور و محبوب من، اگر بخواهم صادقانه قضاوت کنم، باید اعتراف کنم که من قدرتِ رهایی از بندِ عشقِ تو را ندارم.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و شوریدگیِ شدید است که در سر می‌افتد. خواجه واژه‌ای است که در اینجا برای خطاب قرار دادنِ معشوق به کار رفته تا بر عظمت او و حقارتِ عاشق در برابر او تأکید کند.

آرایه‌های ادبی

تکرار نتوانم

تکرار واژه نتوانم در پایان مصرع‌ها، تأکید ویژه‌ای بر عجز و ناتوانی مطلق شاعر در برابر کششِ عشق دارد.

کنایه دل از تو برکندن

کنایه از فراموش کردن و دل بریدن از محبوب که شاعر به ناتوانی خود در آن اشاره دارد.

استعاره سودا

استعاره از عشق و اشتیاقی است که مانند خیالی در سر می‌پیچد و ذهن را اشغال می‌کند.