دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۳

مولوی
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم که بیقرارت کردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این گفت‌وگوی کوتاه و تأمل‌برانگیز، تصویری از رابطه عاشق و معشوق است که در آن عاشق گمان می‌برد با اختیار و اراده خود پا در راه عشق نهاده و تمامی دارایی‌های وجودی خویش را فدا کرده است.

اما معشوق با نگاهی برتر و عارفانه، این پندارِ خودمحوریِ عاشق را در هم می‌شکند و بیان می‌دارد که هرگونه حرکت، شوریدگی و شوق در عاشق، نتیجه‌ی جذبه و تابش نگاه معشوق است و عاشق در این میان، تنها پذیرنده‌ی این نور و عشق بوده است.

معنای روان

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم

به محبوب گفتم که تمام هستی‌ام، یعنی قلب و ایمانم را در راه رسیدن به تو فدا کردم و هر چه در بساط داشتم به پای تو ریختم.

نکته ادبی: عبارت «بر سرِ کارِ کسی کردن» کنایه از فدا کردن و سرمایه‌گذاری برای رسیدن به مطلوب است و «نثار» به معنای بخشیدن و پیشکش کردنِ بزرگوارانه است.

گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم که بیقرارت کردم

محبوب در پاسخ گفت: تو چه کاره‌ای که گمان کنی به اختیار خود کاری می‌کنی یا نمی‌کنی؟ در واقع این من بودم که با تابشِ عشقم، تو را به این بی‌قراری و شوق واداشتم.

نکته ادبی: عبارت «تو که باشی» با لحنِ عتاب‌آلود، نشان‌دهنده یگانگی فاعلیت در نگاهِ عارفانه است؛ به این معنا که هیچ حرکتی در وجودِ عاشق بدون اذن و کششِ معشوق صورت نمی‌پذیرد.

آرایه‌های ادبی

مناظره گفتم/گفتا

شکل‌گیری ساختار پرسش و پاسخ میان عاشق و معشوق که به درامِ متن عمق بخشیده است.

تناقض (پارادوکس) کل ابیات

تضاد میان ادعای اختیار از سوی عاشق و نفیِ آن از سوی معشوق که بیانگر مسئله جبری-عرفانی است.

استعاره دل و دین

نمادِ تمامِ هستی، هویت، باورها و داشته‌های درونیِ عاشق که برای قرب به محبوب رها شده‌اند.