دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۳

مولوی
کردیم قبول و من زرد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم
از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایهٔ خود میترسم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این دو بیت بیانگرِ عشقی است که با اضطراب و فروتنیِ عمیق آمیخته شده است. عاشق در مقامِ تسلیم و بندگی، چنان شیفته و نگرانِ از دست دادنِ محبوب است که حتی از خوشی‌هایِ خود نیز با هراس و دل‌شوره یاد می‌کند.

فضایِ حاکم بر این سروده‌ها، فضایی مملو از ظرافت و ترس از زوال است. شاعر در اوجِ شیفتگی، به شکلی غلوآمیز از «چشم‌زخم» و تغییرِ شرایطِ مطلوب بیمناک است؛ گویی نورِ عشقِ محبوب چنان تند و تیز است که هر چیزِ دیگری، حتی سایه‌یِ وجودِ خودِ عاشق را در برابرِ آن، ناچیز و مایه‌یِ نگرانی می‌بیند.

معنای روان

کردیم قبول و من زرد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم

شرط‌های تو را پذیرفتم و در این مسیر تسلیم شدم، اما از شدت نگرانی چهره‌ام زرد شده است؛ چرا که در جایگاه خدمت به تو، پیوسته از آسیبِ نگاه‌های حسود و بدخواه در هراسم.

نکته ادبی: عبارت «زرد ترسیدن» کنایه از شدتِ ترس و اضطراب است که رنگِ رخسار را می‌پراند. «چشم بد» نیز اشاره به باورِ فرهنگیِ آسیب‌رسانیِ نگاهِ حسودان است.

از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایهٔ خود میترسم

از ترس اینکه مبادا فروغِ عشقِ تو رو به خاموشی بگراید و از دست برود، به راستی سوگند می‌خورم که حتی از سایه‌یِ وجودِ خودم هم وحشت دارم.

نکته ادبی: «زوال» به معنای نابودی و پایان است. «آفتابِ عشق» استعاره‌ای است که پایداری و درخشندگیِ گرمایِ عشق را تداعی می‌کند و در مقابل، «سایه» نماد تاریکی و دوری از آن نور است.

آرایه‌های ادبی

کنایه زرد میترسم

اشاره به رنگِ پریده و ترسِ شدید که بر چهره نمایان می‌شود.

استعاره آفتاب عشق

عشق را به خورشید تشبیه کرده که گرما و روشنایی‌بخش است اما بیمِ غروب و زوالِ آن می‌رود.

اغراق از سایه خود میترسم

بیانِ شدتِ احتیاط و ترسِ عاشق برایِ حفظِ این رابطه، به شکلی که حتی وجودِ خودش (سایه) را برایِ آن مایه خطر می‌بیند.