دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۶

مولوی
شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم در دولت تو همیشه سر کار خودیم
هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم هم مجلس و هم بلبل گلزار خودیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر نگاهی عرفانی به وحدتِ وجود و یگانگیِ عاشق و معشوق است. شاعر در فضایی سرشار از اعتماد به نفسِ عارفانه، گویی از تعیناتِ دنیوی فراتر رفته و خود را کانونِ تمامیِ تجربیاتِ هستی می‌بیند؛ به گونه‌ای که هم‌زمان، فاعل و مفعولِ عشق و زیبایی است.

پیامِ اصلی این کلام، دعوت به بازشناسیِ خویشتنِ اصیل است. آن‌گاه که تنگیِ روزگارِ مادی (شب) می‌گذرد، انسانِ عارف درمی‌یابد که تمامیِ آنچه در بیرون می‌جسته، در درونِ خودِ او نهفته است و او خود، محورِ اصلیِ این نمایشِ باشکوهِ هستی است.

معنای روان

شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم در دولت تو همیشه سر کار خودیم

شبِ جهل و تاریکیِ مادی به پایان رسیده، اما ما همچنان در حال و هوایِ مستیِ درونی و شوریدگیِ خود باقی مانده‌ایم. در سایه‌یِ دولت و بزرگیِ تو، ما همواره مشغولِ سامان دادن به امورِ خویش و توجه به گوهرِ درون هستیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا استعاره از باقی ماندنِ اثرِ عشق و شوریدگی است و دولت در معنای کهن به معنای اقبال و دورانِ خوشبختی به کار رفته است.

هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم هم مجلس و هم بلبل گلزار خودیم

در این صحنه‌یِ هستی، ما نقش‌هایِ گوناگون را یک‌جا بازی می‌کنیم؛ هم نقشِ عاشقِ دلسوخته را داریم، هم نقشِ کسی که دل از کف داده و هم نقشِ معشوقی که دلربایی می‌کند. ما هم خودِ بزمِ شادمانی هستیم و هم بلبلی که در گلزارِ خود نغمه‌سرایی می‌کند؛ یعنی همه چیز در وجودِ ما جمع است.

نکته ادبی: این ابیات بر پایه‌ی نگاهِ فلسفیِ وحدتِ وجود است که در آن تمایزِ میانِ عاشق و معشوق از میان می‌رود و همه‌ی اجزایِ هستی به یک مرکز باز می‌گردند.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم

شاعر با کنار هم قرار دادنِ واژگانِ متضادِ عاشق و معشوق، یگانگیِ حقیقتِ وجود را به تصویر می‌کشد.

استعاره شب

اشاره به تاریکیِ ناآگاهی و دوری از حقیقت که با رفتنِ آن، چشمِ بصیرت باز شده است.

ایهام‌تناسب مجلس و بلبل و گلزار

این واژگان در فضایِ باغ و بزم، پیوندی موسیقایی ایجاد کرده‌اند که تصویرِ زیبایی از خودکفاییِ عارفانه ساخته است.