دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۱

مولوی
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مه افزا چکنم
امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با رویکردی شادخوارانه و با تکیه بر فلسفهٔ 'دم را غنیمت شمردن'، انسان را به بهره‌مندی از لحظات حال فرامی‌خواند. شاعر با تصویرسازی از باده و دیدار معشوق، پرسش‌های بلاغی مطرح می‌کند که پاسخی جز تسلیم در برابر لذت و وصال ندارند.

درونمایهٔ اصلی این سروده، نکوهش تأخیر و وسوسه‌های عقلانیِ بی‌جا در برابر فرصت‌های طلایی عشق است. شاعر معتقد است وقتی اسباب عیش و وصال در دست است، سخن گفتن از فردا و آینده، تنها از نادانی و ساده‌لوحی است.

معنای روان

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مه افزا چکنم

هنگامی که ساقی شراب سرخ‌رنگ به من می‌نوشاند، چه می‌توانم بکنم جز نوشیدن؟ و وقتی آن‌که چون ماه زیباست و بر زیبایی‌اش افزوده می‌شود، از من بوسه طلب می‌کند، چه چاره‌ای جز تسلیم دارم؟

نکته ادبی: باده حمرا استعاره از شراب ناب و مه افزا استعاره از معشوق درخشان و زیبا است که با کنایه از زیبایی بی‌نظیر یاد می‌کند.

امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم

امروز که بخت و اقبالِ با هم بودن برای ما فراهم شده است، اگر ساده‌لوح و نادان نباشم، چرا باید عمرم را صرفِ وعده‌ها و سخنان بیهوده دربارهٔ فردا کنم؟

نکته ادبی: واژه 'گول' در اینجا به معنای ساده‌لوح و بی‌خرد است و تضاد میان 'امروز' و 'فردا' برای تاکید بر ضرورت استفاده از فرصت‌ها به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری چکنم

شاعر با پرسش‌های متعدد در واقع می‌خواهد تاکید کند که در برابر فرصت‌های پیش‌آمده، هیچ چاره‌ای جز تسلیم و پذیرش آن‌ها وجود ندارد.

استعاره مه افزا

به کار بردن «مه» (ماه) برای معشوق که نشان‌دهندهٔ درخشش و زیبایی بی‌نظیر اوست.

کنایه حدیث فردا

کنایه از تعلل، امروز و فردا کردن و بی‌توجهی به فرصت‌های حاضر.