دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۰

مولوی
ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم
می در ده و از دام جهانم به جهان امشب چو به روز من شکارت بردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر اشتیاق و بی‌قراری عاشق برای رسیدن به وصال معشوق (ساقی) و رهایی از بندهای تعلقات دنیوی است. شاعر در فضایی آکنده از انتظار و امید، با زبانی ساده و در عین حال عاشقانه، درخواستِ نوشیدنِ باده‌ی عشق را دارد تا بتواند از قید و بندهای روزگار رها شده و به عالمِ معنا قدم بگذارد.

معنای روان

ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم

ای ساقی، امروز تمامِ وقت در حسرت و اشتیاقِ تو بودم و تا شب‌هنگام، به خداوند سوگند که بی‌صبرانه منتظر رسیدنِ تو ماندم.

نکته ادبی: واژه خمار در اینجا به معنای حالتِ اشتیاقِ شدید و طلبِ باده‌ی عشق برای تسکینِ عطشِ روحانی است.

می در ده و از دام جهانم به جهان امشب چو به روز من شکارت بردم

باده‌ام بده و مرا از بندِ اسارتِ این دنیای مادی رها کن؛ چرا که امشب نیز همچون تمامِ روزهای عمرم، گرفتارِ عشق و صیدِ تو هستم.

نکته ادبی: عبارت دام جهان کنایه‌ای است از تعلقات و دلبستگی‌های مادی که روحِ انسان را در بند می‌کشد و مانعِ تعالی او می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی

اشاره به معشوقِ ازلی یا پیرِ طریقت که شرابِ معرفت و عشق را به عاشق می‌بخشد.

کنایه دام جهان

اشاره به دنیا و تعلقاتِ مادی که همچون تله‌ای آدمی را در بند می‌کشد.