دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۲

مولوی
روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقهٔ آب و گل بدر می کردم
دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین میکردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

دورنمای این ابیات، بیانگرِ تجربه‌ای عارفانه از حضور در عالمِ معنا و رهایی از بندهای مادی است. شاعر در این فضا، تضاد میانِ آبادانیِ جهان در پرتوِ لطفِ الهی و ویرانیِ آن به دلیلِ فانی بودنِ اجزایِ عالم را به تصویر می‌کشد و در نهایت، به مقامِ حیرت و بی‌خودی می‌رسد.

معنای روان

روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقهٔ آب و گل بدر می کردم

روزی در محفلِ انس و تجلیاتِ الهی (خرابات)، غرق در عشق و عرفان بودم و همزمان، پیکرِ خاکی و تعلقاتِ مادیِ خود را از تن درمی‌آوردم تا روحم آزاد شود.

نکته ادبی: خرقهٔ آب و گل استعاره از تن و جسم فانی است که شاعر آن را جامه‌ای می‌بیند که باید کنار زده شود.

دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین میکردم

مشاهده کردم که جهان به واسطهٔ جایگاهِ تجلیاتِ تو، آباد و زنده است. به خاطرِ همین تضاد میانِ آبادانیِ روحانی و ویرانیِ دنیوی، به آن حال و هوایِ شوریده دست یافته بودم.

نکته ادبی: معمور و خراب از آرایه‌های تضاد و پارادوکس است که ماهیتِ ناپایدارِ هستی را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرقهٔ آب و گل

اشاره به کالبد و جسم فانی انسان که همچون جامه‌ای روح را در بر گرفته است.

متناقض‌نما (پارادوکس) معمور و خراب

بیانگرِ این مفهوم که عالم در عینِ بهره‌مندی از تجلیِ حق، دستخوشِ زوال و ویرانی است.