دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۲

مولوی
در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم
چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز میدان ببرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده دیدگاه عرفانی و عاشقانه شاعر است که در آن، عاشق با اشتیاق از خودِ خویش و دارایی‌های مادی‌اش می‌گذرد تا به کمالی برتر دست یابد. در این نگاه، معامله در راه عشق سراسر سود است و آنچه در ظاهر از دست می‌رود، در باطن به شکلی پربارتر به عاشق بازمی‌گردد.

فضای شعر آکنده از شورِ طلب و پیروزی در میدانِ دشوارِ عشق است. شاعر با استفاده از نمادهای ورزشیِ قدیمی، عشق را به رقابتی شریف تشبیه می‌کند که در آن، اگر عاشق بتواند به جذبه‌ی معشوق چنگ بزند، از تمامی رقیبان و جهانیان پیشی می‌گیرد و فاتح میدانِ محبت می‌شود.

معنای روان

در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم

اگر در راه عشق تو دلم را فدا کنم، جانِ تازه و حیاتِ جاودان به دست می‌آورم. هرآنچه را که در این راه نثار کنم، هزار برابر آن را به عنوان پاداش و بهره‌مندی دریافت خواهم کرد.

نکته ادبی: ترکیب دل دادن کنایه از عاشق شدن و ایثار است و جان بردن در اینجا به معنای رستگاری و دست یافتن به حیات حقیقی است.

چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز میدان ببرم

اگر دست من به زلف تو که همچون چوگانِ بازی است برسد، در میدانِ عشق چنان مهارتی نشان می‌دهم که گوی پیروزی را از میانِ تمام جهانیان می‌ربایم و بر همه پیشی می‌گیرم.

نکته ادبی: زلف به چوگان تشبیه شده است و عبارت گوی از میدان بردن کنایه‌ای مشهور برای ابراز برتری و پیروزی در رقابت است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زلف تو ... چوگان

شاعر زلف خمیده‌ی معشوق را به چوگانِ بازی تشبیه کرده است.

کنایه گوی از میدان بردن

این عبارت کنایه از پیروزی و پیشی گرفتن بر دیگران در رقابت و عشق است.

تضاد و پارادوکس دل دادن و جان بردن

شاعر با تضاد میان دادنِ دل و گرفتنِ جان، به این نکته اشاره دارد که در راه عشق، از دست دادنِ خویشتن موجب یافتنِ کمال است.