دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۰

مولوی
تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام
ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان توام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده نهایت شیفتگی و تسلیم عاشق در برابر معشوق است، که در آن شاعر خود را هم‌نوا با ابزارهای موسیقی می‌بیند تا اندوه و شور درونی خویش را به تصویر بکشد. فضا، فضایی سرشار از تلاطم احساسی و در عین حال تسلیمِ مشتاقانه است که در آن، مرز میان موجودیت شاعر و صدای سازها برای ابراز حالِ نزارِ عاشق، از میان برداشته شده است.

معنای روان

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام

تا زمانی که جان در بدن دارم، بنده و خدمتگزار لب‌های مرجان‌گون و سرخ تو هستم؛ با اینکه زلف تو آشفته است، اما دل من از دیدن آن گیسوان پریشان، به آرامش و جمع‌بودگی می‌رسد.

نکته ادبی: واژه مرجان استعاره از لب‌های لعل‌گون و زیبای معشوق است و دل جمع بودن کنایه از آرامش خاطر و تمرکز ذهنی است که در تقابل با پریشانی زلف قرار گرفته است.

ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان توام

ای نای، بنواز و ناله سر ده که من از سوز صدای تو مست و بی‌خود شده‌ام؛ ای چنگ، سکوت مکن و خاموش مباش که من مهمان نغمه‌های تو هستم.

نکته ادبی: خمش صورت کهن واژه خاموش است. در این بیت، نای و چنگ به عنوان نمادهایی از حنجره و جان شاعر برای بیان سوز و گداز درونی به کار رفته‌اند.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرجان

اشاره به لب‌های سرخ و خوش‌رنگ معشوق.

تضاد زلف پریشان و دل جمع

همنشینی صفت پریشانی زلف و صفت جمع بودنِ دل برای بیان حالتی پارادوکسیکال در عشق.

تشخیص و خطاب ای نای، ای چنگ

جان‌بخشی به سازهای موسیقی و خطاب قرار دادن آن‌ها برای انعکاس احوال درونی شاعر.