دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۱

مولوی
بوی دهن تو از چمن می شنوم رنگ تو ز لاله و سمن می شنوم
این هم چو نباشدم لبان بگشایم تا نام تو می گوید و من می شنوم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

عاشق در این ابیات، تمام زیبایی‌های جهان طبیعت، اعم از عطر چمن و رنگ گل‌ها را جلوه‌گاه عطر و رخسار معشوق خود می‌داند و گویی پیوندی ناگسستنی میان جهان هستی و محبوب خویش برقرار کرده است.

در صورتی که محیط بیرون نیز نتواند نیاز درونی عاشق را به حضور معشوق پاسخ دهد، او با ذکر نام محبوب، به عالم خیال و یگانگی با او می‌گریزد و با شنیدن نام یار از زبان خود، او را در نهانخانه دل حاضر می‌بیند.

معنای روان

بوی دهن تو از چمن می شنوم رنگ تو ز لاله و سمن می شنوم

عطر خوشِ نفس‌های تو را از میانِ چمن احساس می‌کنم و سرخی و رنگِ گلبرگ‌های لاله و عطرِ یاس را بازتابی از زیبایی چهره تو می‌دانم.

نکته ادبی: استفاده از فعل «شنیدن» برای درکِ عطر و رنگ (حس‌آمیزی)، بیانگرِ شدتِ پیوند حسی عاشق با طبیعت و محبوب است.

این هم چو نباشدم لبان بگشایم تا نام تو می گوید و من می شنوم

اگر گاهی این نشانه‌های طبیعی هم در برابرم نباشد، لب‌های خود را می‌گشایم و نام تو را زمزمه می‌کنم تا با شنیدن نامت از زبان خودم، حضورت را در قلبم درک کنم.

نکته ادبی: عبارت «این هم چو نباشدم» به این معناست که اگر این نشانه‌های بصری و بویایی در طبیعت برای من حاصل نشود، عاشق به ابزار کلام پناه می‌برد.

آرایه‌های ادبی

حس‌آمیزی بوی دهن تو از چمن می شنوم / رنگ تو ز لاله و سمن می شنوم

شاعر ادراکِ عطر و رنگ (که مربوط به بویایی و بینایی است) را به حس شنوایی نسبت داده است تا عمق نفوذ محبوب در حواس خویش را نشان دهد.

تشخیص تا نام تو می گوید

نسبت دادن عملِ «گفتن» به نامِ محبوب؛ گویی نام او شخصیتی مستقل دارد که خود، حقیقت وجودی یار را بازگو می‌کند.

نمادگرایی لاله و سمن

به‌کارگیری گل‌های خوشبو و خوش‌رنگ به عنوان نماد زیبایی و طراوت چهره معشوق.